#Wrongtime
#part_46
وقتی که برای تولد 15 سالگیم یه کلید گرفتم شوکه شدم، یه کلید؟ برای چی بود؟ چیکار باید باهاش میکردم؟ از جو پرسیدم و جوابش فقط (پارک ریجنت) بود. 10 روز تمام اونجارو گشتم، انقد گشتم و گشتم که بالاخره جرعت کردم توی ساختمون خرابه ای که از بچگی ازش میترسیدم برم. توی خرابه رو گشتم، تهش به یه کوچه ختم شد. وارد کوچه که شدم مثل تو بود وقتی اولین بار اینجا رو دیدی، اونجا گری رو دیدم و ازش پرسیدم یه همچین کلیدی رو کجا میتونم استفاده کنم، بهم گفت که باهاش به بار برم، وقتی رسیدم طبقه بالا رفتیم و یه دفتر خیلی بزرگ دیدم. صندلی های بزرگ مشکی و کمد های بزرگ که پر از اسناد مختلف بود. صندلی بزرگی هم اونجا بود، وقتی که برگشت از دیدن کسی که اونجا بود شوکه شدم. جو بود! سمتش رفتم و تنها سوالی که ازش پرسیدم همین بود، یعنی چی؟ جوابش همونی بود که نیاز داشتم، فهمیدم خانواده ی من پولشون رو از کارخونه ی صنایع غذایی در نمیارن! فهمیدم جو و لافین یکی از بزگترین خلاف کار های لندن بودن! نگاهش کردم و سعی کردم اتفاقات رو هضم کنم، پرسیدم: پس جفری چی؟ اون بخشی از این کسب و کار خانوادگی نبود؟ لافین لیوان وی/سکی که دستش بود رو سر کشید و گفت: خب اینجاش رو من باید تعریف کنم، جفری همیشه یه بی عرضه بود، تنها چیزی که براش مهم بود پا/رتی هایی بود که میرفت. بابا خیلی سعی کرد اون رو سر عقل بیاره ولی نه نمیشد، جفری تنها سهمی که از این به قول خودت کسب و کار داشت توزیع مو/اد بود. کار مهمی نبود به جز جفری ده ها نفر دیگه هم بودن که این کار رو میکردن، فکر میکردیم پسرش هم مثل اون باشه ولی تئو همیشه باهوش بود، شاید نه توی حل کردن یه مسئله ی مسخره ریاضی یا شیمی ولی تو حل کردن معما ها یه پا نخبه بود، توی ورزش؟ دومی نداشت، توی پوشوندن گند کاری هاش؟ رو دست نداشت! اون موقع مشکلاتش بچگونه بود شاید شکوندن گلدون مورد علاقه ی امیلی یا خراب کردن امتحاناش، ولی تو لاپوشونی کردن همونا هم عالی بود!
@wrongtime2✨
عاشق یسری از همسایه های چنلم
وقتی میزنی فور نده نمیدن، رگباری نمیدن، اجازه میگیرن یسری فور هارو، ساعت 6 صب میگیرن میخوابن چنلو نمیgان😭🙏
تو با سختیهایی که پشت سر گذاشتی تعریف نمیشی ، با قدرتی که برای ادامه دادن پیدا کردی شناخته میشی . . !
𝓙𝓸𝓲𝓷✨
@wrongtime2
#Wrongtime
#part_47
جو سعی میکرد از این ویژگی تئو استفاده کنه و اون قلب مهربونش رو با سیاهی خودش رنگ کنه، موفق هم شده بود، تئو دیگه نه قلبی داشت و نه احساسی، شبیه جو شده بود همه چیش. از اون پسر مهربونی که به حیوون های اسیب دیده کمک میکرد رسیده بود به کسی که با دیدن شکنجه شدن بقیه هیچ مشکلی نداشت. نگاهی به تئو انداختم، این ادمی نبود که من میشناختم، کسی که به نگاهش اطمینان کردم و خانواده و دوستام رو باهاش ول کردم، این ادم نباید نوچه ی عمو کوچیکش میبود. خواستم داد بزنم، خواستم با صدای بلند بگم که مشکلات خانوادگی شما هیچ ربطی به من نداره ولی انگار صدا توی گلوم قفل شد. انگار دستی روی گلوم بود و نمیزاشت این رو بگم ولی اون دست یه جسم نبود و دست عشق بود. عشقی که باعث شده بود چشمم رو به همه چیز هایی که درموردش میشنیدم ببندم. برخلاف چیزی که میخواستم بگم فقط گفتم: ادامشو بگو. لافین با اشاره به شارلوت و تئو گفت: فکر کنم گری نیاز به کمک داره نظرتون چیه برین پیشش؟ با این حرفش بهشون فهموند که میخواد تنها باهام حرف بزنه، تئو و شارل بیرون رفتن ولی تئو تا اخرین لحظه بهم خیره شده بود، نمیدونستم کسی که جلوم وایستاده هیولاست یا که فرشته و تشخیصش برام غیر ممکن شده بود. توی اتاق فقط من و لافین موندیم، لافین از دیوار چوب بیلیارد رو برداشت، به سمتم اومد، چوب رو به دستم داد و گفت: بلدی بازی کنی؟ چوب رو توی دستم اینور اونور کردم و گفتم: خیلی وقته بازی نکردم ولی بلدم. لافین گفت: خب همینجوری که داستان خانواده ی مارو میشنوی میتونیم یکم بازی کنیم، نظرت چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون دادم و بازی رو شروع کردم. لافین که از ضربه ای که به توپ خورده بود شوکه شد گفت: خب پس بازیت خوبه! بذار ادامشو بگم میدونم چقدر برای شنیدنش کنجکاوی! و به توپ ضربه زد. به اون سمت میز رفتم و چوب رو تنظیم کردم، بعد از زدن توپ گفتم: اره جدا خیلی ممنون میشم که بقیشو تعریف کنی! لافین با خنده گفت: باشه بزار ادامشو بگم، یه روز تئو با نانسی بیرون بود و خب در حال چندش بازی... حرفش رو قطع کردم و با زدن توپ گفتم: نانسی کیه؟ لافین که انگار یادش رفته بود قسمتی رو تعریف کنه گفت: نانسی؟ دوست دختر قبلی تئو. دختر نازی بود موهای طلایی کوتاه و چشمای ابی روشن پوست سفیدِ رنگ پریده که باعث میشد قرمزی گونه هاش همیشه مشخص باشه، همیشه قانون مدار و مرتب بود و در عین حال دنبال رسیدن به سوال های پیچیدش. خلاصه دختر تو دل برو بامزه ای بود تئو هم دوستش داشت. با تک تک توصیف های نانسی شاحساس میکردم یه چیزی توی قبلم فرو میریزه، بغض کردم ولی سعی کردم به حسم غلبه کنم و گفتم: نانسی الان کجاست؟
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_48
لافین گفت: بزار بقیشو بگم، توی همون حالت چندش و بد بودن که جو اون هارو میبینه، ولی نه چیزی به تئو میگه و نه ازش میخواد که بس کنه فقط چند دقیقه از دور بهشون نگاه میکنه. هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد همون جو کولینز معروف که از هرچی زن بود حتا مادرمون تنفر داشت عاشق دوست دختر برادر زادش بشه، اونم برادر زاده ای که میپرستید. نانسی بر خلاف ظاهر بانمکش موذی ترین ادمی بود که دیدم. وقتی جو بهش پیشنهاد داد در جا قبول کرد و تئو رو به راحتی فروخت. لافین به سمت یخچال بزرگی که پشت میز بود رفت، لیوان ابی اورد و گفت: بیا بخور منم گای تو بودم شوکه میشدم! شوکه در مقبال حسی که الان داشتم هیچ بود، کدوم ادم عاقلی با عمو ی دوست پسرش بهش خیانت میکنه؟ اب رو از دست لافین گرفتم و نوشیدم، به لافین گفتم: من هنوز باورم نمیشه چجوری ممکنه همچین کاری بکنه؟ لافین شونه بالا انداخت و گفت: نانسی بود دیگه پول براش حرف اول رو میزد، اینارو ولش کن بزار از واکنش تئو بهت بگم، تئو وقتی فهمید از جو متنفر شد. پیشم اومد و همه چیز رو بهم گفت و تنها کاری که میتونستم براش بکنم کاری بود که دوست نداشت. تئو کارش رو دوست داشت و ازش لذت میبرد، ولی نه من نه امیلی راضی نبودیم و تصمیم گرفتم هرکاری که جو بهش میگه رو به نانسی بسپرم و نانسی رو نوچه ی جو کنم. کار سختی بود ولی باعث شد تئو از هممون متنفر شه. نگاهش کردم و گفتم: نگو که این رو میخواستی! لافین طوری نگاهم کرد انکار با این جمله نابودش کرده بودم، با بغض گفت: معلومه که این رو نمیخواستم! تئو عین پسر خودم بود ولی تنها شکلی که میتونستم نشون بدم نانسی بوده که همه چیزش رو ازش گرفته همین بود...
@wrongtime2✨