#Wrongtime
#part_50
تئو نفسش را حبس کرد: از لحنت میفهمم لافین چیزهایی بهت گفته… چیزهایی که نباید. ولی قبل از اینکه قضاوت کنی، فقط گوش بده.
با عصبانیت گفتم:چیزهایی که نباید؟ اگه لافین نمیگفت، تو اصلاً قرار نبود هیچکدوم رو بهم بگی، نه؟
تئو مکث کرد. پس از چند ثانیه گفت: دیا… منظورم این نیست. بذار توضیح بدم.
بلند شدم.نمیتوانستم آروم باشم.
با بغض گفتم: یچی لازم نیست بگی تئودور. تو منو آوردی اینجا و هیچچی بهم نگفتی… نانسی، عموت، همهچی! فقط دروغ و مخفیکاری. من حتی نمیدونم تو کی هستی!
تئو یک قدم نزدیکتر اومد.
فاصله ای که بود رو از بین برد، با انگشتش آرام موهایم را پشت گوشم زد و گفت:من همونم… همونی که میشناسی. فقط با یه گذشتهی لعنتی که دارم تلاش میکنم ازش فرار کنم.
فاصله دیگر وجود نداشت.نفسش را حس میکردم.
و با اینکه میدونستم اشتباهه…
اجازه دادم اولین بـ.وسهام، در بدترین زمان ممکن، اتفاق افتاد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد.
جفتمون به سمت دیگه ای پرت شدیم
شارلوت وارد شد و گفت: تئو… تو واقعاً تایمینگت افتضاحه.
تئو بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:
شارلت… کاش میشد یه کم دیرتر میومدی؟ تازه شروع شده بود.
لافین از پشت داد زد:اگه این شروعه، من نمیخوام پایانشو ببینم.
با دست به سرم کوبیدم و گفتم:وای…
@wrongtime2✨
هدایت شده از منِ بی تو .
بیا قبول کنیم که تو هیچوقت برنمیگردی
بیا قبول کنیم که تو پیش اون خوشحالی
بیا قبول کنیم که تو هیچوقت برای من نمیشی
بیا قبول کنیم من همیشه باید تورو از دور دوست داشته باشم
بیا قبول کنیم که تو داری بدون من خوش میگذرونی
بیا قبول کنیم تو اصلا دلت برام تنگ نشد
بیا قبول کنیم اصلا سرم ناراحت نشدی
بیا قبول کنیم تو دیگه نمیای..
منِ بی تو .