eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
118 دنبال‌کننده
3 عکس
2 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خداوند رنگین کمان✨
دلیلی برای اینکه بگم چرا چنلو پاک کردم ندارم فقط بدونید که بهم حس تلاش هایی رو میداد که کافی نبودن؛ میخوایم دوباره شروعش کنیم و با کمک هم بقیه رمان رو بخونیم، شبا باز هم صحبت کنیم، اهنگ گوش کنیم و... 💁🏻‍♀
دیانا: شاید حسی که بهش دارم با بقیه فرق داره یجورایی وقتی اسمش تو سرم میاد پروانه ها تو دلم پر میزنن. اِلا: چه بخوای چه نخوای عاشق شدی و بهتره هرچی زودتر این رو قبول کنی. ✩✩✩ دستم رو روی دهنم گذاشتم و از ترس عقب عقب رفتم که ناگهان دوتا دست که دورم حلقه شد و به سمت دیوار کشیده شدم... ✩✩✩ روی نیمکت پارک نشسته بودم و تئو جلوم زانو زده بود. دستش رو روی پاهام گذاشت و با ارامشی خاص گفت: تئو: ذهنت رو از اتفاقات امشب کاملا پاک میکنی و به زندگی عادیت ادامه میدی انگار نه انگار اتفاقی افتاده و چیزی دیدی باشه؟ ✩✩✩ کافه مثل همیشه پر شور و نشاط بود همه جمع شده بودن و من هم با ادم های مورد علاقم دور یه میز بودیم فکر میکردم چیزی نمیتونه حالم رو بد کنه که در کافه باز شد و... ✩✩✩ شاید این عشق اشتباه بود و شاید باید ازش فرار میکردم اما اجازه دادم برای چند لحظه هم که شده توی بغلش بمونم و بزارم و هر اتفاقی که ممکن بود بعدش بیوفته رو نادیده گرفتم... ✩✩✩ -Wrong Time _Written by Shaya ادامه ی این داستان جذاب که هیچکس نمیتونه حدسش بزنه🤫👇🏻 @wrongtime2
هاهاهاها( صدای همهمه ی بچه ها) بعد از 2 روز تونسته بودم چند دقیقه تو کلاس چشمام رو رو هم بزارم ولی این دختره یه رو اعصاب با اون اکیپش... انگار دنبالشون افتادن خیلی یهو از اون نیمکتی که ردیف وسط اخر کلاس بود( همیشه با رفیقام روی اون 2 تا میز میشستم) سرمو بلند کردم و با صدایی که از شدت بلندی نمیدونستم از کجای گلوم در اومد داد زدم: میا میشه خفه شی و دهنتو ببندی؟ همه به سمتم برگشتن درسته تعجب کرده بودن خودمم همینطور من سر کلاس زیاد داد میزدم ولی نه سر میا... همه ی کلاس تعجب کرده بودن و واکنش های مختلفی داشتن ولی عجیب ترینش مال صمیمی ترین رفیقم( اِلا) بود همیشه از میا بدم میومد ولی چون یه روانی بود که به دلیل طلاق مادر و پدرش پیش مادرش زندگی میکرد و و مادرش اون رو عزیز دردونه خودش میدونست و حسابی لوسش کرده بود و چون وضع مالی خوبی داشتن با دادن رشوه به مدرسه روانی بودن دخترش رو پنهان میکرد سعی میکردم زیاد چیزی بهش نگم ولی ایندفعه از کنترل خارج شدم اِلا اروم زمزمه کرد:همین چند دقیقه پیش گفتی دلت براش میسوزه چرا... حرفش رو نصفه گذاشت و به میایی که اروم اروم به سمتم میومد خیره شد... @wrongtime2
بزارید خودمو معرفی کنم؛ من شایام، 15 سالمه و ساکن تهرانم به خدا دخترم😭 عاشق رفیقام، خانوادم، شکلات، فیلم، کتابام، بالشتم، وطنم و بیرون رفتنم. تو رابtه نیستم💁🏻‍♀ یه چنل دیگه داشتیم با امار 500+ که پاک شد و اینیکی رو زدیم اکثرا از اونجا میشناسینم. اینجا نه تنها باهم رمان رو میخونیم بلکه هر شب کلی صحبت میکنیم و اهنگ گوش میدیم و گریه می کنیم و...Secret: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_52ee1eg&btn حرفی،حدیثی،نظری،انتقادی،درخواستی... میشنوم💘 ★Channel: https://eitaa.com/joinchat/2288387765C4d3f26c50cChannel 2: https://eitaa.com/joinchat/1273824938C0130bdd15d