#Wrongtime
#part_11
اره از این حرفاش به شدت عصبی بودم...
ولی سرمو کج کردم و نگاهمو ازش دزدیدم، به گلدون کنار تخت چشم دوختم و حواسم رو با شمردن گلبرگ هاش پرت کردم، چند ثانیه وایساد و وقتی دید بهش توجهی نمیکنم از در بیرون رفت. وقتی دیگه حضورش رو حس نکردم نفس عمیقی کشیدم یکم توی جام تکون خوردم و مشغول گاز زدن لبهام شدم و اجازه دادم رشته ی افکارم هرجا که میخواد بره... به ترس اخراج شدنم و از دست دادن ایندم، به خانوادم،مدرسه، وضعیت جسمی که روز به روز بدتر میشد فکر کردم. داشت گریم میگرفت که با شنیدن صدای الا از جا پریدم:داشتی گریه میکردی اره؟ دیوونه ای به قران! دستت رو بده ببینم! دستم رو به سمتش دراز کردم، نگاهش کرد و با تعجب به 6 تا بخیه ی دستم خیره شد، بعد از چند ثانیه گفت: الان واقعا با این وضع دستت شکایتی نداری؟ وای دیانا سرت به سنگ خورده نه؟ اروم خندیدم و روی تخت نشستم کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:من خوبم الا ماریلو رو هم میشناسی پشت میا در اومد و گفت اخراجم میکنه اگه شکایت کنم، ایناهم مهم نیس بابام و لیام امشب خونه نیستن و تا هفته دیگه مسابقه تموم نمیشه الانم برو من چند ساعت دیگه مرخص میشم باشه؟
@wrongtime2 ✨