eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞| رگباری؟ عزل
233 دنبال‌کننده
6 عکس
10 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
معدم میسوخت و نشون میداد این 24 ساعتی که غذا نخوردم تاثیر خوبی رو معدم نداشته ، میدونم الا گفت نرو بیرون ولی هنوز وقت داشتم و در نتیجه یه دوری زدن تو شهر که به جایی ختم نمیشد نه؟ به افکارم خندیدم و راه افتادم. برج های بلند، مرکز خرید های بزرگ و مردمی که سرشون به زندگی خودشونه... لندن، شهری که هیچ کس هیچ وقت، دنبال حاشیه نبود و هیچ اتفاقی نمی افتاد. به مردم دقت کردم، یکی تنها با چشم های متورم، خانوم پیر مهربونی که به گربه ای کنار خیابون غذا میداد، مردی که کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و کیف سامسونت به دست داشت سر تلفن افراد میزد، اکیپ دوستانه ای که با خنده از خیابون رد میشدن و زن و مردی که در حال بوسیدن هم بودن... بیاین بهشون دقت نکنیم. توی همین فکر ها بودم که کافه ی فرانسوی گوشه ی خیابون حواسم رو پرت کرد. دیوار هایی به رنگ ابی نفتی، سایه بونی زرشکی ابی( مثل کیت بارسا تیم مورد علاقه ی لیام)، پنجره های سفید که جلوش گلدونی با برگ های سبز و شکوفه های قرمز قرار داشت، 2 میز چوبی با صندلی هایی کوچیک و در ورودی کوچک قرمز. میتونستم بگم چشمام برق میزد! ترجیح دادم به جای کافه ی بیرون بر همیشگیم که فضای خشک و رسمی داشت از این کافه ی جدید دیدن کنم... @wrongtime2
به سمت در رفتم و به محض باز شدن در صدای زنگوله ی بالای در( هرچند که توی صدای جمعیت گم شده بود) به گوش رسید، بوی خوب شیرینی توی صورتم خورد باعث برق چشام شد! فضای تو کافه از بیرونش هم خوشگل تر بود، مثل همون میز های چوبی دم در با این تفاوت که صندلی های بزرگتری داشت داخل هم بود، برعکس چیزی که به نظر میرسید کافه بزرگی بود و ویترین های بزرگ شیشه ای کافه، پر از انواع نون های فرانسوی، دونات، کروسان های متنوع و... بود. فضای کافه شلوغ و پر تلاطم بود! عاشق کافه شده بودم! دیگه صبر نکردم و به سمت ویترین ها رفتم، باریستای کافه مردی حدودا 40 ساله همسن پدرم بود و داشت با تلفن حرف میزد و چیزی که میشنیدم این بود: نمیشه نیم ساعت نگه داریش؟ نه رئیسم نمیزاره بیام امروز خیلی شلوغه... خواهش میکنم اون بچس! نمیتونم فقط نیم... تلفن قطع شد و با ناراحتی و بغض به تلفن نگاه کرد. نگاهش کردم، راستش عذاب وجدان گرفتم که به خاطر من نمیتونه بره ! با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: اگه میخوای جایی بری میخوای من به جات وایستم؟ با دست اشکاش رو پاک کرد و با خوشحالی گفت:باورم نمیشه تو فرشته ای! ایشالا خدا هرچی میخوای بهت بده ولی شما بچه ای. دستم رو به شونش زدم و گفتم: اقا شما مثل پدرمی فک کن دخترت داره کمک میکنه فقط شیفت تا ساعت چنده؟ نگاهی به ساعتش کرد و 7:30.گفتم: خب باشه باید چیکار کنم؟... @wrongtime2
گره ی پشت پیش بند سفیدش رو باز کرد و تونستم اسمش رو که روی پیش بند نوشته رو بخونم (جیک) . جیک که متوجه نگاهم به اسمش شد فورا با مهربونی گفت: راستی معرفی نکردم من جیکم و تو؟ با لبخند گفتم: من دیانام البته دیا صدام میکنن. جیک لبخند زد و گفت: خوشبختم دیا، در ضمن کار زیادی نمونده فقط همینطور که میبینی پیش خدمتمون سرش با گوشیش گرمه. و به دختر جوونی که موهای کوتاه ، ارایش نسبتا سنگین ، لباس مشکی کوتاهی به تن داشت و با تلفن صحبت میکرد اشاره کرد و ادامه داد: باید لیوان هارو از روی میز ها جمع کنی و ببری ظرف شویی. یه دونه کروسان هم مهمون من برای خودت برداری توصیه ی من بهت اون مربای تمشک و کاکائو ها مورد علاقه ی خودمه. همونجوری که پیش بند رو میپوشیدم و بندش رو محکم میکردم با خنده گفتم: چشم رئیس برو خیالت راحت! جیک سر تکون داد و از کافه خارج شد. منم سینی روی پیشخوان رو برداشتم،به سمت میز ها رفتم و و تمامی لیوان های قهوه رو توی اون چیدم و به سمت ظرف شویی رفتم. ظرف شویی ساکت بود جز یک پسری با قد نسبتا بلند و موهای حالت دار و پوستی نسبتا سبزه هیچ کس نبود. نمیتونستم دقیق ببینمش و اهمیتی هم نمیدادم، کنارش وایسادم و شروع به چیدن فنجان ها توی سینک شدم، بوی سیگار از پسر که کنارم بود بلند میشد و به عنوان کسی که از بوش متنفر بودم باعث شد حواسم به اون بوی وحشتناک پرت شه ، لیوان توی دستم به زمین بیوفته و به طور وحشتناکی خورد شه... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا