eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
87 دنبال‌کننده
431 عکس
78 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لوکیشن اونجا؟ کربـــــــــــــلا🫠 +بهترین کنسرت دنیا>> https://eitaa.com/wrrtuui
672.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من با افتخار ارزشیم‌...👌🏻🧃 +چون ارزش هایی داریم که بهشون پایبندیم! https://eitaa.com/wrrtuui
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوشبختی یعنے؛ جلوے ِامـام‌زمانت وایسےوبگے: آخَرین‌گنٖاهَمویٖادَم‌نمیاد...
عشق پاک .... سلام چشم حتما🌺
خب خب پس بریم که اولین رمان رو براتون بزارم 🤩🤩🤩🤩🤩🤩
بچه ها بگید چه ساعتی براتون بزارم ویا اینکه چند پارت؟
بدون تو هرگز .... سلام گلم انشاالله بعد از رمان اول🌱🌱
ساعت ۲ .... چشم اگه همه موافق باشند ساعت ۲ میگذاریم✨
خب خب تا دقایقی دیگر رمان پارت گذاری میشه ✨✨✨✨
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸 💗 🌸💗 💗 🌱 : سرمای زمستون انقد زیاده که آدم پاشو بیرون بزاره استخوناش از سرما یخ میزنه اما خب آجی فاطمه که نمیتونه قراری که با دوستاش داره بگذره هرچند که مامان و بابا با رفتنش مشکل دارن که البته این مشکل اول و جدیدشون نیست کلا مشکل دارن که چرا با دوستاش میره بیرون که واقعا من این حقو به مامان بابام میدم اصلا دوستایی که فاطمه با اونا میگرده مناسب خانواده ما نیستن ما تو خانواده ای به دنیا امدیم که از همون اول پایبند به عقایدمون بودیم و پدرم روی رفتارمون خیلی حساس بود اما نسبت به حساسیتی که دارن فاطمه اصلا اهمیت نمیده و کار خودشو میکنه منو فاطمه یک سال تفاوت سنی داریم ولی من اصلا خوشم نمیاد با اون رفیقاش بگردم اخرین باری که فاطمه با دوستاش قرار داشتن یادمه که بهم گفت چادر اذیتم میکنه برم بیرون با دوستام از سرم بر میدارم که بهم نگن امل خیلی حرفش ناراحتم کرد اما دلم نمیخواد مامان بدونه که فاطمه چی گفت توی فکر بودم که مامان از اشپزخونه صدام کرد... _حسنا جانم بیا عزیزم سفره رو پهن کن شام بخوریم _چشم مامانی الان میام فاطمه کنار آینه داشت ارایش کمرنگی میکرد رفتم کنارش و اروم بهش گفتم _فاطمه خیلی مواظب خودت باش نزار گشتن با اینا برات دردسر درست کنه و بشی اون آدمی که هیچکس فکرشو نمیکنه فاطمه برگشت و پشت چشمی برام نازک کرد و گفت _لازم نکرده شما برا بزرگترت حرف بزنی و بگی چیکار کنه چیکار نکنه من خودم بلدم چیکار کنم اگه توعه فضول چیزی به کسی نگی شونه ای براش بالا انداختم و از اتاق امدم بیرون و رفتم پایین کمک مامان سفره انداختم بابا با لبخند وارد اشپزخونه شد لبخند کش داری زدم و گفتم _سلام بابا جونم خسته نباشید _سلام عزیز دلم سلامت باشی خواهرت کجاس؟ چرا نیومد پایین؟ _نمیدونم انگار میخواد با دوستاش بره بیرون داره اماده میشه که بره نگاهی به مامان کرد و گفت _خوب تازه گیا بدون اجازه برا خودش قرار میزاره و میره و به منم چیزی نمیگین مامان گفت _حسین آقا من باهاش مخالفت کردم و گفتم هفته پیش بیرون بودی اما غرغر کنان گفت که قرار گذاشتم و نمیتونم نرم _غلط کرده الکی برا خودش قرار گذاشته حالا نشونش میدم از سر میز بلند شد و رفت بالا نگاهی به مامان کردم و گفتم _مامان الان دعواش میکنه گناه داره برین کمکش _نخیرم کی تاحالا باباتون شما رو دعوا کرده الانم باهاش صحبت میکنه تا الکی برا خودش دور نگیره منتظر موندیم تا بابا و فاطمه بیان و باهم غذا بخوریم مامان گفت _حسنا جان مادر پاشو برو علی رو صدا کن بیاد غذا بخوره بچم ظهر تاحالا که از مدرسه امده خوابیده برو عزیزم چشمی گفتم و رفتم سراغش در اتاقو زدم و وارد شدم بچم انقد خسته بوده که رو زمین بیهوش شده بدون پتو و بالشت اروم صداش کردم _داداشی داداش علی پاشو اجی میخوایم شام بخوریم کش و قوسی به بدنش داد و گفت باشه الان میام... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui