✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
خب خب یه خبر خوب برای شما چند تا رمان معرفی میکنم بگید اول کدوم رو بزاریم ۱.عشق پاک🌱۳ رای🤚🏻🤚🏻🤚🏻 ۲.د
یه نفر دیگه به این دوتا رای بده من یکی از اونا رو میزارم فقط یکی دیگه🌱🌱🌱
خوشبختی یعنے؛
جلوے ِامـامزمانت
وایسےوبگے:
آخَرینگنٖاهَمویٖادَمنمیاد...
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸 💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتاول:
سرمای زمستون انقد زیاده که آدم پاشو بیرون بزاره استخوناش از سرما یخ میزنه اما خب آجی فاطمه که نمیتونه قراری که با دوستاش داره بگذره
هرچند که مامان و بابا با رفتنش مشکل دارن که البته این مشکل اول و جدیدشون نیست کلا مشکل دارن که چرا با دوستاش میره بیرون
که واقعا من این حقو به مامان بابام میدم اصلا دوستایی که فاطمه با اونا میگرده مناسب خانواده ما نیستن ما تو خانواده ای به دنیا امدیم که از همون اول پایبند به عقایدمون بودیم و پدرم روی رفتارمون خیلی حساس بود
اما نسبت به حساسیتی که دارن فاطمه اصلا اهمیت نمیده و کار خودشو میکنه منو فاطمه یک سال تفاوت سنی داریم ولی من اصلا خوشم نمیاد با اون رفیقاش بگردم
اخرین باری که فاطمه با دوستاش قرار داشتن یادمه که بهم گفت چادر اذیتم میکنه برم بیرون با دوستام از سرم بر میدارم که بهم نگن امل
خیلی حرفش ناراحتم کرد اما دلم نمیخواد مامان بدونه که فاطمه چی گفت
توی فکر بودم که مامان از اشپزخونه صدام کرد...
_حسنا جانم بیا عزیزم سفره رو پهن کن شام بخوریم
_چشم مامانی الان میام
فاطمه کنار آینه داشت ارایش کمرنگی میکرد رفتم کنارش و اروم بهش گفتم
_فاطمه خیلی مواظب خودت باش نزار گشتن با اینا برات دردسر درست کنه و بشی اون آدمی که هیچکس فکرشو نمیکنه
فاطمه برگشت و پشت چشمی برام نازک کرد و گفت
_لازم نکرده شما برا بزرگترت حرف بزنی و بگی چیکار کنه چیکار نکنه من خودم بلدم چیکار کنم اگه توعه فضول چیزی به کسی نگی
شونه ای براش بالا انداختم و از اتاق امدم بیرون و رفتم پایین کمک مامان سفره انداختم
بابا با لبخند وارد اشپزخونه شد
لبخند کش داری زدم و گفتم
_سلام بابا جونم خسته نباشید
_سلام عزیز دلم سلامت باشی خواهرت کجاس؟ چرا نیومد پایین؟
_نمیدونم انگار میخواد با دوستاش بره بیرون داره اماده میشه که بره
نگاهی به مامان کرد و گفت
_خوب تازه گیا بدون اجازه برا خودش قرار میزاره و میره و به منم چیزی نمیگین
مامان گفت
_حسین آقا من باهاش مخالفت کردم و گفتم هفته پیش بیرون بودی اما غرغر کنان گفت که قرار گذاشتم و نمیتونم نرم
_غلط کرده الکی برا خودش قرار گذاشته حالا نشونش میدم
از سر میز بلند شد و رفت بالا نگاهی به مامان کردم و گفتم
_مامان الان دعواش میکنه گناه داره برین کمکش
_نخیرم کی تاحالا باباتون شما رو دعوا کرده الانم باهاش صحبت میکنه تا الکی برا خودش دور نگیره
منتظر موندیم تا بابا و فاطمه بیان و باهم غذا بخوریم مامان گفت
_حسنا جان مادر پاشو برو علی رو صدا کن بیاد غذا بخوره بچم ظهر تاحالا که از مدرسه امده خوابیده برو عزیزم
چشمی گفتم و رفتم سراغش
در اتاقو زدم و وارد شدم بچم انقد خسته بوده که رو زمین بیهوش شده بدون پتو و بالشت
اروم صداش کردم
_داداشی
داداش علی پاشو اجی میخوایم شام بخوریم
کش و قوسی به بدنش داد و گفت باشه الان میام...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
. #رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتدوم
اونشب فاطمه کلی گریه و التماس کرد اما بابا نزاشت که بره و فاطمه هم قهر کرد و پایین نیومد بعد از شستن ظرف ها رفتم به اتاقمون
فاطمه گوشه ای کز کرده بود و چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_ها دلت خنک شد؟
واه این چیکار من داره الکی میپره به من
بهش گفتم
_به منچه که میپری بهم مگه من گفتم نرو
_نخیر تو نگفتی نرو اما رفتی پایین فضولی کردی و گفتی که من ارایش کردم که بابا نزاشت برم
از تعجب چشمام گرد شد
_واه به من چه ربطی داره که بگم تو ارایش کردی یا نکردی به خودت مربوطه هر کار غلطی هم میکنی به من مربوط نیست که برم به بابا بگم الکی هم قضاوت نکن
_باشه تو خوبی و همه کارات درسته اصلا دوست دارم ارایش کنم به تو چه که کارم غلطه اصلا خوب میکنم دختر باید قشنگ باشه نه اینکه مثل تو روسریمو تا چشمام بکشم جلو و چادرمو سفت بگیرم که باد نبره
رومو از اینه گرفتم برگشتم سمتش
_حق نداری منو مسخره کنی کار اشتباه میکنی خودتو با این حرفا توجیه نکن معلوم نیست با کیا گشتی اینطوری شدی اگه من چادرمو سفت میگیرم توام میگیری فرق من با تو چیه که اینطوری میگی
_فرق من اینه که من به اجبار سرم میکنم که اگه بابا جایی باهام نمی امد یه لحظه هم سرم نمیکردم
خیلی از حرفش دلم گرفت متاسف براش سری تکون دادم و رفتم روی تخت خودمو مشغول کتاب خوندن شدم نفهمیدم کی خوابم برده بود روی کتابام
چشمامو بهم زدم تا بتونم ببینم ساعت چنده همه جا تاریک بود و فاطمه هم غرق خواب
بالاخره چشمام دید ساعت سه نصفه شبه
پاشدم کتابامو جمع کردم رفتم وضو گرفتم و مشغول خوندن نماز شب شدم بعد از تموم شدن نمازم رفتم به سجده و با خدا حرف زدم
خیلی دلم از کارا فاطمه گرفته بود اشکام دونه دونه امدن پایین واقعا اگه فاطمه اینطور پیش بره و بابا بفهمه خیلی از دستش ناراحت میشه خدایا خودت کاری کن فاطمه همون فاطمه خودمون بشه همونی که نمازاش همه اول وقت بودن نه الان که حتی نمازم نمیخونه خدا فقط برش گردون
داشتم برای فاطمه دعا میکردم که یه لحظه یاد محسن پسر خالم افتادم محسن خیلی پسر خوبیه از بچه گی باهم بزرگ شدیم اون تقریبا هفت سال از من بزرگتره از همون بچه گی یه علاقه خاصی بهش داشتم
خیلی آقاس انقد که به هیچ نامحرمی نگاه نمیکنه و خیلی سر به زیره جدیدا هم طبق گفته های خاله و مامان توی سپاه استخدام شده خیلی از شنیدن این خبر خوشحال شدم
کاش اون حسی که من به اون دارم اونم به من داشت که بعید میدونم داشته باشه
اگه داشت حداقل نیم نگاهی بهم مینداخت البته دارم چرت میگم حالا من خودم خیلی نگاش میکنم که توقع دارم؟؟
خدایا کااش یه روزی بشه بفهمم که اونم بهم علاقه داره خدایا خودت درست کن همه چیو
مشغول دعا کردن بودم که صدای اذان بلند شد سر از سجده برداشتم درسته که فاطمه نماز خون نیست اما منم نباید بی تفاوت باشم
رفتم سمتش و تکونش دادم شاید فرجی بشه و بلند شد
_فاطمه فاطمه جانم پاشو نمازت قضا میشه ها
فاطمه گفت
_هااان چی میگی نصف شبی نماز چیه برو ولم کن همون تو میخونی بسه التماس دعا
لحن التماس دعا گفتنش محکم بود و مسخرم کرد دلم شکست اما فقط دعاش کردم
نمازمو خوندم و رفتم تا یک ساعت بخوابم فردا خونه آقا جون دعوتیم ناهار باید صبح پاشم مانتویی که دیگه اخراشمو بدوزم و فردا بپوشمش
تو فکر و خیال محسن بودم که خوابم برد...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتسوم
با صدای بحث کردن فاطمه و علی از خواب بیدار شدم چه خبرشونه انقد جیغ و داد میکنن
از تختم امد پایین و از پله ها رفتم پایین علی و فاطمه داشتن باهم دعوا میکردن فاطمه که خیلی عصبانی بود گفت
_تو به چه حقی دست زدی به وسیله های من هاان بگو ببینم تا نزدمت
علی هم خیره شد تو چشماش و گفت خوب کردم دلم خواست تا تو باشی دیگه اونجوری ارایش نکنی اصن باید همه رژاتو میشکوندم تا حالیت بشه فاطمه امد بدوئه دنبالش که گرفتمش
_زشته فاطمه مثلا تو بزرگتری خجالت بکش
علی که پشت من پناه گرفته بود گفت ابجی تو بگو من کار بدی کردم
فاطمه گفت یه کلمه حرف نزن تا دستم بهت برسه
رو کردم به علی و گفتم
_اره داداش جونم کارت اشتباه بود نباید دست میزدی به وسیله هاش بدون اجازه
_مگه به چی دست زدم خیلیم کارم درسته که دیگه نره رژ بزنه و بره بیرون
فاطمه امد که بزنه بهش دستشو گرفتم و گفتم خجالت بکش
علی توام عذر خواهی کن سریع
علی اعتنایی به حرفم نکرد و گفت کار بدی نکردم که عذر خواهی کنم
فاطمه گفت ببین چقدرم زبون داره حالا ببین من نشونت میدم..
و از پله ها رفت بالا
رفتم سمت علی و دستاشو گرفتم و گفتم آبجی جانم کارت اشتباه بود دیگه قبول کن الانم میای صبحانه میخوری و میری عذر خواهی میکنی باشه
لباشو اویزون کرد و گفت باشه
_مامان کجاس؟
_نمیدونم پاشدم خونه نبود انگار رفته بیرون
_ اهان باشه بیا اماده شد صبحانه بخوریم
بعد از خوردن صبحانه سفره رو جمع کردم و رفتم تا ادامه مانتوی طوسیمو بدوزم بالاخره بعد از یک ساعت تمومش کردم
اوف بعد دوهفته دوخته شد بالاخره چقدر ذوقشو دارم که زود بپوشمش
صدای در خونه امد رفتم پایین مامان با یه دسته سبزی امد تو
گفتم
_ سلام وای مامان چرا سبزی خریدی؟
_ سلام عزیزم
واه سبزی میخرن چیکار میخوام تمیز کنم ببریم خونه آقاجون آقاجون سبزی خیلی دوست داره رفتم بخرم ببریم
_ بیام کمک؟
_نه مامان جان تو برو کم کم اماده شو بابات گفت نیم ساعت دیگه میاد بریم به بقیه هم بگو
_چشم
رفتم تو اتاق فاطمه مشغول چت کردن بود و یه لبخند ملیحی هم روی لباش نقش بسته بود
_فاطمه مامان میگه پاشو اماده شو بابا نیم ساعت دیگه میاد
_اه دوباره باید بریم اونجا همش بشینیم نگا فرشا کنیم اون از تو که تا ته سرتو خم کردی که مبادا چشمت بخوره به محسن چون نامحرمه اونم از محسن که دست کمی از توی ناخن خشک نداره
_فاطمه بس کن همش غرغر میکنی پاشو اماده شو انقدم غر نزن تو کاریو که دوست داری بکن منم همینطور
رفتم سمت کشو روسری هام روسری لیمویی طوسیمو برداشتم و قشنگ روی سرم تنظیمش کردم و چادر عبامو روی سرم انداختم چقدر بهم میومد روسریمو تا جایی که همیشه جلو میبردم کشیدم جلو و کیفمو برداشتم رفتم پایین...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui