🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتسوم
با صدای بحث کردن فاطمه و علی از خواب بیدار شدم چه خبرشونه انقد جیغ و داد میکنن
از تختم امد پایین و از پله ها رفتم پایین علی و فاطمه داشتن باهم دعوا میکردن فاطمه که خیلی عصبانی بود گفت
_تو به چه حقی دست زدی به وسیله های من هاان بگو ببینم تا نزدمت
علی هم خیره شد تو چشماش و گفت خوب کردم دلم خواست تا تو باشی دیگه اونجوری ارایش نکنی اصن باید همه رژاتو میشکوندم تا حالیت بشه فاطمه امد بدوئه دنبالش که گرفتمش
_زشته فاطمه مثلا تو بزرگتری خجالت بکش
علی که پشت من پناه گرفته بود گفت ابجی تو بگو من کار بدی کردم
فاطمه گفت یه کلمه حرف نزن تا دستم بهت برسه
رو کردم به علی و گفتم
_اره داداش جونم کارت اشتباه بود نباید دست میزدی به وسیله هاش بدون اجازه
_مگه به چی دست زدم خیلیم کارم درسته که دیگه نره رژ بزنه و بره بیرون
فاطمه امد که بزنه بهش دستشو گرفتم و گفتم خجالت بکش
علی توام عذر خواهی کن سریع
علی اعتنایی به حرفم نکرد و گفت کار بدی نکردم که عذر خواهی کنم
فاطمه گفت ببین چقدرم زبون داره حالا ببین من نشونت میدم..
و از پله ها رفت بالا
رفتم سمت علی و دستاشو گرفتم و گفتم آبجی جانم کارت اشتباه بود دیگه قبول کن الانم میای صبحانه میخوری و میری عذر خواهی میکنی باشه
لباشو اویزون کرد و گفت باشه
_مامان کجاس؟
_نمیدونم پاشدم خونه نبود انگار رفته بیرون
_ اهان باشه بیا اماده شد صبحانه بخوریم
بعد از خوردن صبحانه سفره رو جمع کردم و رفتم تا ادامه مانتوی طوسیمو بدوزم بالاخره بعد از یک ساعت تمومش کردم
اوف بعد دوهفته دوخته شد بالاخره چقدر ذوقشو دارم که زود بپوشمش
صدای در خونه امد رفتم پایین مامان با یه دسته سبزی امد تو
گفتم
_ سلام وای مامان چرا سبزی خریدی؟
_ سلام عزیزم
واه سبزی میخرن چیکار میخوام تمیز کنم ببریم خونه آقاجون آقاجون سبزی خیلی دوست داره رفتم بخرم ببریم
_ بیام کمک؟
_نه مامان جان تو برو کم کم اماده شو بابات گفت نیم ساعت دیگه میاد بریم به بقیه هم بگو
_چشم
رفتم تو اتاق فاطمه مشغول چت کردن بود و یه لبخند ملیحی هم روی لباش نقش بسته بود
_فاطمه مامان میگه پاشو اماده شو بابا نیم ساعت دیگه میاد
_اه دوباره باید بریم اونجا همش بشینیم نگا فرشا کنیم اون از تو که تا ته سرتو خم کردی که مبادا چشمت بخوره به محسن چون نامحرمه اونم از محسن که دست کمی از توی ناخن خشک نداره
_فاطمه بس کن همش غرغر میکنی پاشو اماده شو انقدم غر نزن تو کاریو که دوست داری بکن منم همینطور
رفتم سمت کشو روسری هام روسری لیمویی طوسیمو برداشتم و قشنگ روی سرم تنظیمش کردم و چادر عبامو روی سرم انداختم چقدر بهم میومد روسریمو تا جایی که همیشه جلو میبردم کشیدم جلو و کیفمو برداشتم رفتم پایین...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتچهارم
بابا ،با دیدنم لبخند کمرنگی زد و گفت اماده شدی عزیزم؟
_سلام بابا جانم بله من آمادم
_خواهرت کجاس پس؟
_داشت اماده میشد الان میاد پایین
رفتم کنار علی نشستم و مشغول بازی باهاش شدم که بالاخره خانم تشریف اوردن نگاه همه رفت سمتش
از بالا تا پایین نگاهی بهش انداختم یه جوراب کوتاه پوشیده بود و روسریشم کمی عقب بود و موهاش دیده میشد نگاهی به صورت بابا انداختم که ببینم عکس العملش چیه
بابا فقط سرخ شده بود اما چیزی بهش نگفت فقط نگاهش کرد بابا بلند شد و گفت من رفتم دم در بیاید بیرون
چشمی گفتم و بابا رفت نگاه کردم به فاطمه و گفتم
_خجالت نمیکشی تو؟
_از چی دقیقا باید خجالت بکشم؟
_از این تیپت!
_تیپ من چشه خیلیم خوبه
_اره فقط زیادی خوبه مچ پات کاملا مشخصه موهاتم که قشنگ تو دیده شیشه عطرم که رو خودت خالی کردی تازه میگی تیپم چشه؟؟
_دوست دارم صدبار گفتم تو دخالت نکن خوبه منم بهت گیر بدم؟؟
امدم جوابشو بدم که مامان گفت
بسه دیگه همش میپرین بهم برین بیرون سریع
زود تر از فاطمه رفتم و کنار پنجره نشستم علی هم وسط ماشین و فاطمه هم کنارش تا خونه آقاجون حرفی نزدم خیلی از دستش ناراحتیم هم من هم مامان بابا اما بابا میگه چیزی بهش نمیگم که حساس نشه و بدتر کنه
اما واقعا با این کاراش مامان بابا رو سر افکنده میکنه اونم جلو خاله و دایی که همه مقید هستن...
بالاخره رسیدیم به خونه آقاجون
به در خونه که رسیدیم نمیدونم چم شده بود الکی الکی تپش قلبم بالا رفت
الکی الکی هم که نیس فکر اینکه بعد دوماه قراره با محسن چشم تو چشم بشم تپش قلبمو زیاد میکنه و استرس گرفتم زیر لب زمزمه کردم الابذکر الله...
و رفتیم تو اول مامان و بابا بعدم منو فاطمه و علی وارد شدیم خاله و شوهرش و محسن به احترام ما ایستادن رفتیم جلو و با آقاجون و خانوم جون سلام و روبوسی کردیم همه از دیدن فاطمه تعجب کرده بودن اما به رو نیاوردن
اما آقاجون سرمو بوسید و بلند گفت زهرا جان دخترم هیچکس حسنا نمیشه از خانمی هیچی کم نداره ماشاالله هم خانومه هم سرسنگین
مامان لبخند زد و گفت بله دخترم خانمه ماشاالله
خاله هم ادامه داد
اره ماشاالله از خانمی هیچی کم نداره راستی خاله چقدم روسریت بهت میاد عزیزم
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم ممنون لطف دارین
محسن که از اول تا اخر بحث سرش پایین بود و یا هر از گاهی نگاهشو میدوخت به تلوزیون
فاطمه هم که از این همه تعریف کلافه شده بود پوفی کشید و سرشو توی گوشیش کرد
خانم جون گفت برم یه چایی بیارم بخوریم
تا امد بلند بشه اجازه ندادم بره ایستادم و گفتم خانوم جون پس من چیکارم خودم چایی میریزم شما بشینین زحمت نکشید
لبخندی زد و سرمو بوسید و گفت دور سرت بگردم مادر الهی خیر ببینی
لبخندی زدم و رفتم طرف آشپزخونه
بهانه اینکه بیام چایی بریزم فقط میخواستم یکم از فضایی که محسن هم توش بود دور بشم چاییا رو ریختم امدم بیارم بیرون که دیدم محسن امد جلو و گفت:
_حسنا خانم بدین من میبرم شما زحمت نکشید
همینجوری که سرش پایین بود منم چشممو دوختم به چایی و گفتم
_ زحمت نکشید میبرم!
_نه زحمتی نیست بدید به من
_بفرمایید
سینیو از دستم گرفت و رفت من یکم صبر کردم و بعد از محسن وارد پذیرایی شدم همه مشغول حرف زدن بودن خاله و مامان و زن دایی یه طرف مشغول صحبت دایی و حسن آقا بابای محسن و بابام هم اخبار میدین و بحث میکردن فاطمه هم که یه گوشه نشسته بود و با گوشیش کار میکرد علی هم با بچه ها شیطونی میکردن و بازی منم رفتم کنار مامان نشستم
خاله گفت
_عزیزم برو چادرتو عوض کن چادر رنگی بپوش راحت باشی
_راحتم خاله جان ولی چشم میرم
خاله با لبخند نگاهم کرد
ایستادم و رفتم چادر رنگی که خودم اورده بودم خونه مامان جون تا هر وقت امد بپوشمش
چادرم که با گلای ریز صورتی داشت سرم کردم و رفتم بیرون...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
#تلنگر😔
اکثر کسانی که لب دریا غرق
میشن #شنا بلدن
پس چرا #غرق میشن؟؟
چون زیادی به خودشون مطمئنن
و میرن جلو...
هرچی بهشون میگی نرید
جلوتر میگن ما بلدیم ناشی نیستیم
توی ارتباط با #نامحرم
زیادی به خودت مطمئن نباش
حد و حدود رو رعایت کن وگرنه مثل
خیلی ها غرق میشی...
یادت باشه خیلی ها بودن از من و تو دین
و ایمانشون محکم تر بوده و غرق شدند...
یوسف(ع) که پیغمبر خدا بود با اون ایمانش
فرار کرد از خلوت با نامحرم...
من و تو که هیچی...
#خودسازی
#اخلاقی
#تربیتی
https://eitaa.com/wrrtuui
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه من امروز کلاس بودم و الان اومدم الان فعالیتمون رو شروع میکنیم🌱🌱🌱🌱🌱
| بر دامن عشق گَرد غم پاشیدند
همراه نسیم لاله ها خندیدند
| از آخر مجلس که نه از اول صف
سید علی خامنه ای را چیدند 💔