eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
87 دنبال‌کننده
434 عکس
78 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
در طول تاریخ هیچ احمقی برای دفاع از وطن پیشنهاد همه پرسی نداده است. احمق شاید این پیشنهاد را ندهد اما خائن با این نوع پیشنهادات مشکلی ندارد.👌🏻 https://eitaa.com/wrrtuui
یار را عاشق شوی آخر شهیدت می‌کند🌱... https://eitaa.com/wrrtuui
رفیـق: هروقت‌میخواستۍ‌گناهی‌ڪنی به‌این‌فکر‌کن‌که‌شبای‌قدر‌چقدر‌گریه‌کردی وبہ‌خداالتماس‌کردی‌که‌ببخشتت!🥺🤞 ببین‌لذت‌گناہ‌به‌شکستن‌قول‌وقرارات‌باخد‌ا می‌ارزه؟🧐 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شبتون شهدایی💔🇮🇷 https://eitaa.com/wrrtuui
به خدا امیدوار باش.... https://eitaa.com/wrrtuui
عزیزم! از جوانی به اندازه ای که باقی است استفاده کن؛ https://eitaa.com/wrrtuui
بچها امروز زود تر براتون رمان رو میگذارم💚
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 🌱 محسن کنار خاله و مامان نشسته بود و با صدای بلند میخندیدن باورم نمیشد محسن انقد بلند بلند بخنده رفتم جلو با دیدن من خندشو جمع کرد مامان ادامه داد و گفت خب خاله بسه انقد ماهارو دست ننداز دارم برات دوباره زد زیر خنده و گفت باشه خاله جان ادامه نمیدم اما این هفته میرم مأموریت تا دوماه که نبودم اونوقت دلت برام تنگ میشه ته دلم خالی شد تازه از مأموریت امده بود این چه کاریه که این همش چندماه چندماه میره و نیست! مامانم خم شد‌و بوسش کرد گفت خاله فدات بشه تو فقط شوخی کن و بخند کی کارت داره محسن لبخندی زد و گفت چشممممم شما جون بخوا وای خدا محسن چقد با مامان من راحته و شوخی میکنه خوش به حال مامانم کاش من جای اون بودم... زن دایی از توی آشپزخونه صدا کرد و گفت بیاید تا ناهارو اماده کنیم خاله و مامان پاشدن منم پشت سرشون رفتم همه مشغول کشیدن غذا شدن محسن هم امد و فاطمه هم با غر غر های مامان بالاخره امد دوتا بشقاب دست خاله داد سفره رو پهن کردن امدم سینی ماستو بلند کنم خیلی سنگین بود اما سعی خودمو کردم بلندش کردم که محسن گفت عه چرا شما اونو بلند کردین خیلی سنگینه بدید به من کمرم داشت نصف میشد اما کم نیاوردم و گفتم _نه سنگین نیست میبرم. اره جون خودم سنگین نیست و دارم میمیرم همین لافو که زدم سینی کج شد محسن سریع زیر سینی رو گرفت و گفت _حالا بازم خداروشکر که سنگین نبود یه لبخندی زد همونجور که سرش پایین بود سینیو گرفت و رفت توی دلم کلی بد و بیراه به خودم گفتم که چرا ضایع شدم جلوش اما به روی خودمن نیاوردم و رفتیم سر سفره نشستیم بعد از جمع کردن سفره همه نشستن دور هم آقایون هم که رفتن برای استراحت به جز محسن توی دلم گفتم اه اینم بیکاره همش نشسته اینجا اما این حرف دلم نبود اتفاقا از وجودش خیلی خوشحال بودم مخصوصا الان که فهمیدم قراره تا دوماه هر هفته که میایم اینجا اون نباشه چقد واقعا فکرشم ناراحتم میکنه توی همین افکار بودم که مامان گفت واه بچم خل شد رفت حسنا مامان چیشده هرچی صدات میکنم جواب نمیدی به خودم امدم و گفتم _ببخشید مامان حواسم نبود _عیب نداره بی زحمت اون بالشتو بده من بزارم پشت محسن کمرش درد نگیره _چشم بلند شدم که بیارم محسن گفت نه خاله زحمت نکشید من حالا میرم یکم نشستم پیش شما حرف بزنیم و برم استراحت کنم بالشتو دادم به مامان و مامان گذاشت پشت کمرش سرشو پایین گرفت و گفت ممنون در جوابش اروم و زیر لب گفتم خواهش میکنم مامان شروع کرد و بالاخره سوالی که ذهن منو درگیر کرده بودو پرسید _خب خاله جان حالا کجا میخوای بری که دوماه طول میکشه _هیچی خاله میخوایم بریم منطقه محروم با چندتا رفقا کار جهادی کنیم و سر و سامون بدیم اونجا ها رو مامان لبخندی زد و گفت آفرین عزیز دلم خدا خیرت بده خندید و گفت بسوزه پدر ریا و بلند زد زیر خنده همه هم خندیدن منم از خنده همه و حرف محسن خندم گرفت خاله که سینی به دست امد تو لبخند زد و گفت چیشده صدا خندتون همه جا رو برداشته مامان خندید و گفت از اقا پسرت بپرس میگه میخواد دوماه بره منطقه محروم کار جهادی کنه خاله خندیدو رو به محسن کرد و گفت آره دورش بگردم انشاالله بره و بیاد میخوام براش آستین بزنم بالا با این حرف خاله یهو ته دلم خالی شد اگه خاله یه دختر دیگه رو بگیره چی من چیکار کنم با این حس توی دلم نکنه محسن خودش یکی رو بخواد‌ و برن براش محسن از این حرف مامانش سرخ و سفید شد و گفت البته الان که خیلی زوده انشاالله چند سال دیگه مامانم قیافشو برد تو هم و گفت کجاش زوده داری پیر پسر میشی میگی زوده؟؟ گفت خاله همش ۲۵ سالمه سنی ندارم که مامان خندیدو گفت نخیر از نظر من پیر پسری همین که گفتم محسن خندیدو گفت باشه اگه شما اینطور دوست داری من پیر پسر خوب شد؟ مامان خندیدو با سر تایید کرد حرف خاله خیلی ذهنمو درگیر کرد نکنه برن یه جای دیگه اگه یه روزی ببینم محسن با یکی دیگه راه میره و حرف میزنه اصلا فکرشم ناراحتم میکنه کاش نشه کاش اصلا حالا حالا زن نگیره... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 🌱 دو روز پیش بود که دیگه محسن رو ندیدم اما انگار لحظه شماری میکنم که این دو هفته تموم بشه انقدر این دو روزه فکر کردم که نتونستم درست بشینم پای درس و کتابم مثلا امسال دیگه سال اخر مدرسه هست و باید خیلی بخونم از تختم امدم پایین و رفتم سمت کتابام تا امتحان فردا رو بخونم اما هرچی سعی میکردم تمرکزمو روی درس بیارم انگار هیچی توی ذهنم نمیرفت همینجور که چشمم به کتاب بود صدای زنگ خونه امد سریع از پله ها رفتم پایین و توی آیفون نگاه کردم هرچی نگاه میکنم انگار نمیشناسمش داشتم قیافشو تجزیه و تحلیل میکردم که مامان از آشپزخونه گفت _بچه ها یکی بره ببینه کی داره در میزنه _مامان من رفتم اما نمیدونم کیه آشنا نیست _خب مامان جان وایسا الان خودم میرم دم در مامان اومد سمت آیفون لبخندی روی لب هاش نشست گفتم _مامان میشناسیش؟ _اره عزیزم _کیه؟؟ _هیچکس تو برو تو اتاقت بیرونم نیا _واه مامان اخه براچی؟ _همین که گفتم برو و بگو چشم _چشم از پله ها رفتم بالا اما حس کنجکاویم اجازه نداد که برم توی اتاق ایستادم و از همون بالا صدای مامان که گرم احوالپرسی بود امد گوشامو بیشتر تیز کردم که مامان رفت براش چایی بیاره _خانم سعادتی زحمت نکشید من دو دقیقه میشینم و میرم خیلی وقتتونو نمیگیرم _چه زحمتی الان میام یعنی چیکار داره که دو دقیقه‌ بیشتر وقتمونو نمیگیره یعنی چی مامان امد و کنارش روی مبل نشست بعد از کمی سکوت گفت _اون هفته که توی هیئت دخترتونو دیدم خیلی به دلم نشستن همون شب نتونستم طاقت بیارم و امدم به خودتون گفتم که شما هم بعد از چند روز بالاخره آدرس خونتونو دادید صدای مامان با کمی لرزش امد که گفت _خواهش میکنم لطف دارید اما در این رابطه ما فقط خودمون صحبت کردیم حسنا خانمم باید خودشون نظر بدن هرچی خودشون بگن حرف ما هم همونه _اونکه بله حتما خودشون باید نظر بدن انشاالله که خیره منم دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم دیگه خبر با شما بعد از کلی تعارف بالاخره رفت از پله ها رفتم پایین و خودمو زدم به اون راه که مثلا از هیچی خبر ندارم امدم برم سمت آشپزخونه که مامان صدام کرد _عزیزم بی زحمت دوتا چایی بیار کارت دارم _چشم وای الانه که این بحثو بگه خدایا من چی جوابشو بدم اخه من دلم نمیخواد حالا ازدواج کنم وقتی دلم پیش کس دیگه ای هست چه جوری به یکی دیگه فکر کنم خدایا خودت کمکم کن چاییو ریختم و رفتم کنار مامان که با لبخند نگاهم میکرد وگفت _خب عزیزم ببین مامان جان اون خانمی که امده بود اینجا چند باری شما رو توی هیئت دیده بودن و اومدن بهم درخواست دادن به بابات گفتم مشورت کردیم و گفتیم باید نظر خودتو بدونیم _خب اخه مامان منکه نمیدونم کی هست و چی هست _من بهت میگم عزیزم اون آقا پسر اسمش سید علی هست ۲۲ سالشه و توی نیروی انتظامی کار میکنه خیلی هم اقاس همم خانواده دار خدایا کاش میشد به مامان بگم که من دلم پیش کسی دیگه ای هست اخه الان چه جوری بپیچونم و بگم نه _خب مامان من میخوام درسمو بخونم فعلا نمیخوام ازدواج کنم _اتفاقا مامانشم گفت ما مشکلی با درس خوندن نداریم خوبه که! خدااا خودت کمکم کن _نه مامان من نمیتونم و نمیخوام _اخه دختر الکی الکی چرا همه رو میگی نه این چی کم داره؟ _مامان نمیخوام دیگه _خب دلیلت چیه _دلیل خاصی ندارم _پاشو برو فکراتو بکن تا اخر هفته یه جواب درست بهم بده الکی منو نپیچون... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui
چقدر من بی هنرم...🥺💔 https://eitaa.com/wrrtuui
ـ چه زیبا گفت شهید آوینی : آنان که رفتند، کاری حسینی کردند، و آنان که مانده اند، باید کاری زینبی کنند :)! https://eitaa.com/wrrtuui