🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتنهم
شب ساعت نه بابا از سرکار اومد اما مامان چیزی بهش نگفت چون میدونست که اگه بابا بفهمه باید فاطمه فاتحه خودشو بخونه...
اما من بیشتر از همه نگران خودش بودم که داره با خودش چیکار میکنه کاش میتونستم رابطمو باهاش بهتر کنم شاید باهام خوب شد و بتونم حرفمو بزنم
همین حالا وقتشه که برم و باهاش صحبت کنم
رفتم کنارش نشستم و گفتم
_چطوری آبجی قشنگم
_اوهوع آفتاب از کدوم طرف در اومده من شدم آبجی قشنگت
هیچوقت نمیتونه مثل ادم حرف بزنه همیشه باید آدمو ضایع کنه...
_مگه قراره آفتاب از جایی در بیاد حوصلم سر رفته اومدم باهم حرف بزنیم
_من حوصله حرف زدن ندارم الانم کار دارم
سرشو توی گوشیش کرد و انگشتاشو تند تند روی صفحه گوشیش زد و شروع به تایپ کرد
الان باید خودم یه موضوعیو مطرح کنم که اونم بیاد و حرف بزنیم
بهترین موضوع همین ماجرا خواستگاریه...
_اوم فاطمه یه سوال!
_هان؟!
_اگه برات خواستگار بیاد و نخوایش چه جوری به مامان اینا میگی که ردش کنن؟!
_هیچی میگم نمیخوامش زور که نیست!
حالا چیشده مگه...
_هعی هیچی دیروز یکی امد خونمون خواستگاری منم نمیخوامش هرچی هم به مامان میگم قبول نمیکنه گفت بهشون میگم آخر هفته بیان اما من...
فاطمه با صدای بلند زد زیر خنده و گفت
_حالا مگه پسره چیکارس لابد علاف و کچله
بازم زد زیر خنده
_درد انقد میخندی نخیرم نه کچله نه علاف سید هست و توی نیروی انتظامی کار میکنه..
فاطمه آب دهنشو قورت داد و گفت
_تو چقد کم داری آخه با این شرایط میگی نمیخوام!! من گفتم لابد کچلی کوری چیزیشه برای چی میگی نه؟
_خب نمیخوام دلیلی هم ندارم
_خب مامان اینا حق دارن بهت بگن باید بیان چون الکی داری بهانه میاری بیا برو یکم فضا اتاق باز تر بشه من راحت بشم
_تقصیر منه که با تو حرف میزنم اصلا...
از تختش اومدم پایین که برم بیرون دستمو گرفت و گفت...
_باشه بابا قهر نکن میتونم کمکت کنم
از حرفش چشمام برق زد و خوشحال گفتم
_چیکار کنیم؟؟؟
_هیچی آخر هفته که اومدن مثل عقب افتاده ها رفتار کن
و بلند زد زیر خنده انقدر خندید که اشک از چشماش میومد.....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارتدهم
فکر نمیکنه نمیکنه وقتی هم فکر میکنه فکر چرت و پرت میکنه فکر کرده منم مثل اونم که برام مهم نباشه
فکر خودم از فکر فاطمه بهتره حتما از خودمو اجرا میکنم هرجور که باشه...
بالاخره اخر هفته هم اومد صبح چشمامو که باز کردم استرسی کل وجودمو گرفت که تا به حال تجربش نکرده بودم اما خب استرس چی منکه تصمیم خودمو گرفته بودم جوابمم همونه که گفتم...
صدای مامان اومد که گفت
_حسنا جان مامان بیا پایین کمک من
_چشم مامان اومدم
رفتم پایین و کمک مامان خونه رو مرتب کردیم همه چیز اماده بود و دیگه تقریبا ساعت هشت شب شد قرار ما ساعت هشت و نیم بود
نیم ساعت دیگه میرسیدن سریع رفتم سمت اتاقم و روسریمو مرتب کردم و چادرمو انداختم روی سرم همه چیزو فراهم کرده بودم که بگم نه...
توی اتاقم بودم که صدای زنگ اومد
بابا در خونه رو باز کرد و مهمونا اومدن تو
از بالای پله ها به مهمونا نگاه کردم چشمم خورد به یه پسر جوون که خیلی خوشتیپ بود و کت و شلوار پوشیده بود و سر به زیر بود و یه تسبیح کوچیک هم دستش بود
وای نکنه این همون سید علی هست که میگن...
تو یه نگاه دهنم بسته شد و از فکرم پشیمون شدم که به زبون بیارمش تصمیم گرفتم حرفامو بزنم اگه به دلم ننشست اونوقت بگم نه...
_حسنا جان دخترم بیا پایین
با صدای بابا به خودم اومدم وای خدایا خودت کمکم کن
توکل کردم به خدا و از پله ها رفتم پایین که همه نگاه ها برگشت سمتم و همه به احترامم بلند شدن
بعد از سلام و احوالپرسی با همه نشستم کنار مادر سیدعلی و بزرگا مشغول حرف زدن شدن
خود سیدعلی از اول تا آخر سرش پایین بود و دونه های تسبیحشو تکون میداد و زیر لب ذکر میگفت...
نمیدونم چیشد که به یک باره محسن رو فراموش کردم و تمام ذهنم پر شد از رفتار و حرکات سیدعلی...
سرمو انداخته بودم پایین و توی دلم ذکر میگفتم
که مادر سیدعلی گفت
_اگه اجازه بدید بچه ها برن حرفاشونو بزنن...
مامان گفت اجازه حسنا خانم دست پدرشه
_حسین آقا اجازه هست برن صحبت کنن؟..
_بله بفرمایید
اول علی اقا بلند شدن و پشت سرشون من و به سمت اتاقم رفتیم از قبل فاطمه و علی توی اتاق علی بودن و اتاقمونو اماده کرده بودیم تا ما اونجا صحبت کنیم
وارد اتاق شدیم و روی صندلی نشستیم
بعد از کلی حرف زدن صدای بزرگترا اومد که گفتن نمیخواید بیاید پایین؟
دیگه با صدای بابا بلند شدیم و رفتیم پایین
خیلی حرفاش به دلم نشسته بود و لبخند رضایت بخشی زدم....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
سلام خوبی عزیزم 🩷
اگر میشه رمان تکه ای از ماه بزارید
......
سلام انشاالله بعد از این رمان چشم
کاش شودحرشویم توبه جانانه کنیم مهدی تنهاست بایدبرای ظهوروسلامتیش هرروزدعاکنیم بیاییدباهم براش دعا کنیم
#کانال_منتظران_گناه_نمیکنند
موضوع :خودسازی و مبارزه باهوای نفس
اگرمیخواهید ترک کنید گناه عضو شوید حتما👇
https://eitaa.com/joinchat/3751936000Cf84bd28534
💕سلام من فاطمه هستم و اسم کانال من فاطمه و حانیه هست 💕
اینجا قراره کلی بهمون خوش بگذره 🍒
چالش و مسابقه داریم 😍
از کار های روز مرگی خودمون میذاریم ❤️
ممنون میشم مارا همراهی کنید 💕
https://eitaa.com/xkkfgm