eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
86 دنبال‌کننده
443 عکس
81 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
بخوانیم باهم...🙃 ۵ دقیقه هم وقت نمیگیره🥲 https://eitaa.com/wrrtuui
"شهادت انتخابه نه اتفاق "
آمریکا هیچ تقصیری نداره می‌فهمین؟؟ https://eitaa.com/wrrtuui
بهش گفتم : چطوری نگاهتو کنترل میکنی آخه ؟😅 گفت : مثل نماز خوندنِ 🙂 گفتم : 😐؟ گفت : ببين، من بیرون که میرم تو دلم میگم... نیت میکنم محض اطاعت از دستور خدا و شادی امام زمانم به نامحرم نگاه نکنم... اقتدا میکنم به یوسف نبی {علیه‌السّلام} قربه الی الله هروقت‌خواستید‌به‌نامحرم‌نگاه‌کنید....! این‌دوتا‌سوال‌را‌از‌خودتون‌بپرسید🙂🍂 انقدر‌بہ‌نامحرم‌نگاه‌کردیم‌چےبهمون‌ اضافه‌ شد؟! اگہ‌نگاه‌نمےکردیم‌چے‌کم‌مےشد‌ازَم! https://eitaa.com/wrrtuui
خواستن روسری از سر ما دخترا دربیارن چفیه سر دختراشون کردیم😎✌️🏻 https://eitaa.com/wrrtuui
_دوران پهلوی خیلییی خوب بود... _ولی فقط واسه شاه و خانوادش🗿🤡 https://eitaa.com/wrrtuui
این مطلبی که راجب گناه نکردن گذاشته واقعا آدم میشه😭❤️‍🩹https://eitaa.com/wrrtuui
میتونم بپرسم پدر بزرگتون صنعتی میزد یا سنتی؟! https://eitaa.com/wrrtuui
جانِ‌شش‌ماہھ شش‌گوشه‌بطلب‌ https://eitaa.com/wrrtuui
. آقای من، مهدی!. قلبِ محزونت را خریدارم این شب ها وجودمان پر از غم است.‌. پر از آه که تنها راه آرامش دعا برای ظهور شماست!. 💚 ❤️‍🩹🖇✨ https://eitaa.com/wrrtuui
سلام به همگی ببخشید امروز فعالیت نداشتم رفته بود خوشگذرانی با خانواده 🌱🌱🌱🌱
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 🌱 همون شب بعد از رفتنشون بابا بهم گفت که الان عجله ای نیست و قشنگ فکراتو بکن بعدا یه جواب بهمون بده... بعد از رفتنشون بازم دو دل شدم که این یا محسن؟ فکرش رهام نمیکرد فقط از خدا خواستم که اگه محسن به صلاح من نیست هرچه زود تر مشخص بشه و من بتونم راحت انتخابمو بکنم رفتم پایین و کمک مامان ظرفای کثیفو شستم و رفتم سمت اتاقمون فاطمه لبخندی زد و گفت عروس خانم چطوره؟ و زد زیر خنده و بلند بلند میخندید پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم _عروس خانم؟؟ تا دو دقیقه پیش حسنا جونشون بودم که _خب از الان به بعد عروس خانمی بیا بگو ببینم چیکار کردی نقشتو عملی کردی؟ _نه بابا نتونستم _چرااااا؟؟؟ _اصلا وقتی دیدمش و باهاش حرف زدم دیدم نسبت بهش عوض شد میخوام فکرامو بکنم. . _عه پس مبارکه عروس خانم _مسخره بازی در نیار فاطمه که اصلا حوصله ندارم بلند زد زیر خنده و رفت سمت گوشیش منم بلند شدم و رفتم سمت کشو کمدم و درشو باز کردم و سجاده صورتیمو در اوردم و چادر گل دارمو سرم کردم و ایستادم دو رکعت نماز خوندم تا خدا راهو نشونم بده و تصمیم درست بگیرم.... دو روز از شب خواستگاری میگذره و من هنوز نمیدونم با خودم چند چندم... صدای مامان که با تلفن صحبت میکرد توجهمو جلب کرد و رفتم پایین _کی بود مامان؟ _خانوم جون بود گفت شب جمعه بریم خونشون _اها _برو دوتا چایی بیار بخوریم عزیزم _چشم رفتم آشپزخونه و دوتا چایی ریختم اومدم سمت پذیرایی و کنار مامان نشستم و چایی رو خوردیم و رفتم اماده بشم که امروز کلاس زبان دارم یکم کار کنم که بلد باشم.... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui