بخوانیم باهم...🙃
۵ دقیقه هم وقت نمیگیره🥲
https://eitaa.com/wrrtuui
بهش گفتم :
چطوری نگاهتو کنترل میکنی آخه ؟😅
گفت :
مثل نماز خوندنِ 🙂
گفتم : 😐؟
گفت : ببين، من بیرون که میرم تو دلم میگم...
نیت میکنم محض اطاعت از دستور خدا و شادی امام زمانم به نامحرم نگاه نکنم...
اقتدا میکنم به یوسف نبی {علیهالسّلام}
قربه الی الله
هروقتخواستیدبهنامحرمنگاهکنید....!
ایندوتاسوالراازخودتونبپرسید🙂🍂
انقدربہنامحرمنگاهکردیمچےبهمون
اضافه شد؟!
اگہنگاهنمےکردیمچےکممےشدازَم!
https://eitaa.com/wrrtuui
خواستن روسری از سر ما دخترا دربیارن
چفیه سر دختراشون کردیم😎✌️🏻
https://eitaa.com/wrrtuui
_دوران پهلوی خیلییی خوب بود...
_ولی فقط واسه شاه و خانوادش🗿🤡
#پهلوی
https://eitaa.com/wrrtuui
میتونم بپرسم پدر بزرگتون صنعتی میزد یا سنتی؟!
https://eitaa.com/wrrtuui
.
آقای من، مهدی!.
قلبِ محزونت را خریدارم
این شب ها وجودمان پر از
غم است.. پر از آه
که تنها راه آرامش دعا
برای ظهور شماست!.
#امامزمانم💚
❤️🩹🖇✨
https://eitaa.com/wrrtuui
سلام به همگی ببخشید امروز فعالیت نداشتم رفته بود خوشگذرانی با خانواده 🌱🌱🌱🌱
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارت۱۱
همون شب بعد از رفتنشون بابا بهم گفت که الان عجله ای نیست و قشنگ فکراتو بکن بعدا یه جواب بهمون بده...
بعد از رفتنشون بازم دو دل شدم که این یا محسن؟
فکرش رهام نمیکرد فقط از خدا خواستم که اگه محسن به صلاح من نیست هرچه زود تر مشخص بشه و من بتونم راحت انتخابمو بکنم
رفتم پایین و کمک مامان ظرفای کثیفو شستم و رفتم سمت اتاقمون فاطمه لبخندی زد و گفت عروس خانم چطوره؟
و زد زیر خنده و بلند بلند میخندید
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم
_عروس خانم؟؟ تا دو دقیقه پیش حسنا جونشون بودم که
_خب از الان به بعد عروس خانمی بیا بگو ببینم چیکار کردی نقشتو عملی کردی؟
_نه بابا نتونستم
_چرااااا؟؟؟
_اصلا وقتی دیدمش و باهاش حرف زدم دیدم نسبت بهش عوض شد میخوام فکرامو بکنم.
.
_عه پس مبارکه عروس خانم
_مسخره بازی در نیار فاطمه که اصلا حوصله ندارم
بلند زد زیر خنده و رفت سمت گوشیش
منم بلند شدم و رفتم سمت کشو کمدم و درشو باز کردم و سجاده صورتیمو در اوردم و چادر گل دارمو سرم کردم و ایستادم دو رکعت نماز خوندم تا خدا راهو نشونم بده و تصمیم درست بگیرم....
دو روز از شب خواستگاری میگذره و من هنوز نمیدونم با خودم چند چندم...
صدای مامان که با تلفن صحبت میکرد توجهمو جلب کرد و رفتم پایین
_کی بود مامان؟
_خانوم جون بود گفت شب جمعه بریم خونشون
_اها
_برو دوتا چایی بیار بخوریم عزیزم
_چشم
رفتم آشپزخونه و دوتا چایی ریختم اومدم سمت پذیرایی و کنار مامان نشستم
و چایی رو خوردیم و رفتم اماده بشم که امروز کلاس زبان دارم یکم کار کنم که بلد باشم....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui