🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارت۱۳
بالاخره صدای زنگ اومد لبخند روی لب هام نشست حتما خاله اومده سریع رفتم پایین و با دیدن خاله لبخند روی لب هام نشست
_سلام خاله جونم
_سلام عزیز دلم خوبی قشنگم؟
_ممنون خداروشکر خوبم
خاله رفت و نشست روی زمین هرچی مامان اصرار کرد که بالا بشینه قبول نکرد و گفت راحتم
خاله اینا با وجود اینکه وضع مالی خوبی دارن اما همیشه ساده میگردن و ساده زندگی میکنن
مامان کنار خاله نشست و گفت
_خودت خوبی حسن آقا خوبن؟
محسن چطوره؟ ازش خبر داری؟
_الحمدلله همه خوبن محسن هم خوبه خداروشکر اره دیشب زنگم زد حرف زدیم اونجا چون منطقه محرومه آنتن ندارن هرجا که خودش آنتن داشته باشن زنگم میزنه حرف میزنیم
_خب خداروشکر که سالمه انشاالله خدا خیرش بده
_انشاالله
چایی ریختم و رفتم سمت خاله و سینیو گرفتم جلوش و گفتم
_بفرمایید
_ممنون عزیز دلم
_خواهش میکنم
سینیو جلو مامان گرفتم که اشاره کرد نمیخوره
سینیو گذاشتم روی میز و نشستم کنار خاله
خاله رو به مامان کرد و گفت
_فاطمه و علی کجان؟
_فاطمه حمامه علی هم توی کوچه بازی میکرد ندیدیش؟؟
_نه والا چشمام انقد ضعیف شده درست حسابی نمیبینم ندیدمش
لبخندی زد و رو به من گفت
_خب خاله جون کم حرف شدی قبلا مثل بلبل حرف میزدی برامون چیشده انقد ساکتی...
خاله راست میگه از اون روز که یه حسی نسبت به محسن گرفتم خیلی کمتر با خاله حرف میزنم خجالت میکشم خیلی هم کلام بشم و مثل قبل شوخی کنم
_نه خاله من کی کم حرف شدم؟
یکم فکرم مشغوله درسامه برا همین ساکتم...
خاله نگاهی به مامان کرد و گفت
_مطمئنی فکرش فقط مشغوله درسه...؟!
مامان متعجب نگاه خاله کرد و گفت
_اره بچم امسال کنکور داره چطوره مگه؟؟؟
خاله لبخندی زد و گفت هیچی یه خبرایی رسیده....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارت۱۴
مامان با تعجب گفت
_خیره چه خبری رسیده؟
خاله خندید و گفت
_خیره.
خانوم جون گفتن که برای حسنا جون خواستگار اومده
مامان لبخند خشکی زد و گفت
_اها اونو میگی فعلا که چیزی نشده حسنا داره فکراشو میکنه تا ببینیم چی میشه
خاله نگاهی بهم انداخت و گفت خاله برو انگار فاطمه داره صدات میکنه
گوشامو تیز کردم اما فاطمه که صدا نکرد با تعجب گفتم
_خاله فاطمه که صدام نکرد!!
مامان نگاه تیزی کرد و گفت
_چرا یکم دقت کنی میفهمی که صدات کرد
با ابروهاش بالا رو نشون. داد یعنی جای من نیست
گفتم چشم و رفتم بالا اما توی اتاق نرفتم و از پشت نرده ها ایستادم تا گوش کنم ببینم خاله چی میخواد بگه که من نباید باشم..
خاله گفت
_خب خواهر حالا دیگه ما نامحرم شدیم که نمیگی بهمون و باید از خانوم جون بشنویم
_وای اجی این چه حرفیه بخدا هنوز خبری نیست معلوم نیست بشه نشه فعلا که حسنا گفته میخواد فکراشو بکنه
_اجی راسیتش من این خبرو که شنیدم دیشب که محسن بهم زنگ زد بهش گفتم یهو صداش گرفت و ریخت بهم و گوشیو قطع کرد یک ساعت بعدش زنگ زد و گفت که حسنا رو میخواد و خیلی وقته میخواسته بهم بگه تا بیام بهتون بگم اما شرایطش نبوده حالا که بچم اینو شنید خیلی ریخته بهم و گفت که امروز بیام و ببینم نظرتون چیه؟
با شنیدن این حرفی که خاله زد خشکم زد باورم نمیشه یعنی محسن هم حسش به من مثل حسیه که من به اون دارم...
مامان صداشو صاف کرد و گفت
_چی بگم اجی اخه اینا اومدن اگه حسنا نخواست حتما بهش میگم ببینم چی میگه کی بهتر از آقا محسن
خاله لبخندی زد و گفت
_پس من منتظرتون میمونم دیگه برم خیلی موندم سلام برسون
_نه عزیزم این چه حرفیه چشم حتما خبرشو میدیم شما هم سلام برسون
خاله رفت و من از طرفی توی شوک حرفایی که زد بودم از طرفی از ته دلم داشتم ذوق میکردم که محسنم منو دوست داره.....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
بـاسلامیسراسرعِـشق ؛
درمحضـࢪصـٰاحبالزمان ٬ عج
اَلسَلامُعَلَیكیاصاحِباَلعَصروَالزَمان ..
السَّلامُعلیکیابقیَّةَاللّٰہ
یااباصالحَالمَهدییاخلیفةَالرَّحمن
ویاشریکَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسُوالجّانّسیِّدی
ومَولایالاَمانالاَمان ٬٬🤍✨
https://eitaa.com/wrrtuui
دیشب با بابام دعوام شد؛ گفتم هیچوقت از من حمایت نکردی!
دیدم صبح با ۲۰ تا فالور استوری گذاشته :
پسر گلم رگباری فالو شه!!!!
نکشیمون هفت تیرکِش🤣🤣
https://eitaa.com/wrrtuui
قدیما بچه های فامیلو چپ چپ نگاه میکردی دیگه جرات نمیکردن بیان سمتت
الان نگاشون میکنی میگن چته چرا اونجوری نگاه میکنی ؟
بعدش داد میزنن میگن مامان ببین نمیزاره اذیتش کنم😐😂
https://eitaa.com/wrrtuui
تصویری زنگ زدم به بابام میخنده
میگه چقدر دماغت بزرگه ؟؟ بعد با صدای بلند میخنده مسخرم میکنه
انگار ما اینا رو از غریبه به ارث بردیم 😂😐
https://eitaa.com/wrrtuui
مهمونی بودیم یکی از فامیل تازه از هند برگشته بود
همش از هند رفتنش میگفت…..
گفت اونجا اینقد به من احترام گذاشتن که فکر میکردم منو میپرستن یهو پدر بزرگم گفت آره هندیا اکثراً گاو پرستن 😂
😆😂😂
https://eitaa.com/wrrtuui
رسیدم خونه بابام گفت باز چی مصرف کردی؟
گفتم ببین، بهونه میخوای بگیری بحثش جداست، ولی من نه دیر اومدم، نه لباسم بو میده
نه چشام قرمزه، پاک پاکم
گفت حرفت درست، ولی موتور رو وسط هال پارک نمیکنن😐🤦🏻♂️🤣🤣
😆😂😂
https://eitaa.com/wrrtuui