eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
88 دنبال‌کننده
469 عکس
82 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام به همراهان همیشگی من🌺🌺🌺🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیارتنامه شهدا به نیت حضرت آیت‌الله العظمی شهید خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه🕊🖤 اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم https://eitaa.com/wrrtuui
دِلـت را خانهٔ امیرالمومنین کن ؛ چون خانه‌ی علی را،  زهرا جارو می‌زند:)🤍 https://eitaa.com/wrrtuui
آقای‌ صفایی یه‌ جایی‌ میگن : عشق‌ به‌ او ، برداشتنِ‌ بارهای‌ اوست🧠! چون‌ عاشق‌ بار‌ معشوق‌ را‌ برمی‌دارد . خودت‌ ببین‌ بار‌ دل‌ محبوب‌ را‌ ‌برداشتی ؟ یا سربار‌ بودی ؟!! به شانه کشیدی‌ غم‌ سینه‌اش‌ را ، و یا چون‌ بقیه ،تو سربارِ‌ یاری ؟ . .👩🏻‍🦯 https://eitaa.com/wrrtuui
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدایی که هر وقت میام گلزار تو ذهنم پلی میشه ... 🥀🥀
همون شعر سردار سلیمانی: رقص جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند
ایران و یمن🇾🇪🇮🇷
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 🌱 خودمو اماده کردم که مامان اگه اومد ازم بپرسه نظرم چیه چه جوابی بدم من که مشخصه جوابم به محسن مثبته اما نباید حالا وا بدم و همون اول بگم که نظرم چیه... رفتم پایین و جوری که انگار هیچیو نشنیدم و خبر ندارم پرسیدم _مامان خاله رفت!؟! _اره عزیزم همین حالا رفت _چرا نگفتی بیام خداحافظی کنم؟ _عجله داشت خاله دیگه سریع رفت... منتظر بودم مامان هر لحظه بگه که نظرم چیه و ازم سوال بپرسه اما انگار مامان حالا حالا قصد پرسیدن نداشت فاطمه از حمام اومد و گفت _سلام کی اومده بود اینجا؟ _سلام خاله بود رفت _چقد زود رفت؟ _نمیدونم رفت و از روی اپن یه سیب برداشت و گاز زد رفت نشست روی مبل و تلوزیون نگاه کرد انقدر فکرم مشغوله که حوصله هیچ کاری ندارم رفتم سمت اتاقم تا یکم استراحت کنم حالم بهتر بشه روی تخت دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم روی چشمام انقدر خسته بودم که همون لحظه خوابم برد با صدای فاطمه که بلند بلند میخندید از خواب بیدار شدم اما همونجور که چشمام بسته بود دراز کشیدم صدای فاطمه میومد که میگفت _باشه یه جوری راضیشون میکنم حتما میام میام دیگه گفتم که تو نگران نباش باشه باشه میبینمت فعلا... تکونی به خودم دادم که فاطمه متوجه شد بیدارم چشمام رو باز کردم فاطمه گفت _از کی تاحالا بیداری؟ _سلام همین حالا بیدار شدم چطور _هیچی همینطوری بلند شدم و تختمو مرتب کردم رفتم سمت کتابام باید هرجوری که هست درسمو بخونم اما چیکار کنم که فکرم مشغوله و اصلا تمرکز خوندن ندارم چشمم روی صفحه کتاب اما ذهنم جای دیگه ای بود از حرفی که محسن زده بود خیلی خوشحال بودم هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه روزی خاله بیاد و این پیشنهادو بده اما چیزی که نگرانم میکنه اینه که چرا مامان نمیاد بهم بگه‌ و نظرمو بخواد مگه به خاله نگفت هرچی حسنا بگه!... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui