eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
89 دنبال‌کننده
475 عکس
82 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای‌ صفایی یه‌ جایی‌ میگن : عشق‌ به‌ او ، برداشتنِ‌ بارهای‌ اوست🧠! چون‌ عاشق‌ بار‌ معشوق‌ را‌ برمی‌دارد . خودت‌ ببین‌ بار‌ دل‌ محبوب‌ را‌ ‌برداشتی ؟ یا سربار‌ بودی ؟!! به شانه کشیدی‌ غم‌ سینه‌اش‌ را ، و یا چون‌ بقیه ،تو سربارِ‌ یاری ؟ . .👩🏻‍🦯 https://eitaa.com/wrrtuui
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدایی که هر وقت میام گلزار تو ذهنم پلی میشه ... 🥀🥀
همون شعر سردار سلیمانی: رقص جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند
ایران و یمن🇾🇪🇮🇷
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 🌱 خودمو اماده کردم که مامان اگه اومد ازم بپرسه نظرم چیه چه جوابی بدم من که مشخصه جوابم به محسن مثبته اما نباید حالا وا بدم و همون اول بگم که نظرم چیه... رفتم پایین و جوری که انگار هیچیو نشنیدم و خبر ندارم پرسیدم _مامان خاله رفت!؟! _اره عزیزم همین حالا رفت _چرا نگفتی بیام خداحافظی کنم؟ _عجله داشت خاله دیگه سریع رفت... منتظر بودم مامان هر لحظه بگه که نظرم چیه و ازم سوال بپرسه اما انگار مامان حالا حالا قصد پرسیدن نداشت فاطمه از حمام اومد و گفت _سلام کی اومده بود اینجا؟ _سلام خاله بود رفت _چقد زود رفت؟ _نمیدونم رفت و از روی اپن یه سیب برداشت و گاز زد رفت نشست روی مبل و تلوزیون نگاه کرد انقدر فکرم مشغوله که حوصله هیچ کاری ندارم رفتم سمت اتاقم تا یکم استراحت کنم حالم بهتر بشه روی تخت دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم روی چشمام انقدر خسته بودم که همون لحظه خوابم برد با صدای فاطمه که بلند بلند میخندید از خواب بیدار شدم اما همونجور که چشمام بسته بود دراز کشیدم صدای فاطمه میومد که میگفت _باشه یه جوری راضیشون میکنم حتما میام میام دیگه گفتم که تو نگران نباش باشه باشه میبینمت فعلا... تکونی به خودم دادم که فاطمه متوجه شد بیدارم چشمام رو باز کردم فاطمه گفت _از کی تاحالا بیداری؟ _سلام همین حالا بیدار شدم چطور _هیچی همینطوری بلند شدم و تختمو مرتب کردم رفتم سمت کتابام باید هرجوری که هست درسمو بخونم اما چیکار کنم که فکرم مشغوله و اصلا تمرکز خوندن ندارم چشمم روی صفحه کتاب اما ذهنم جای دیگه ای بود از حرفی که محسن زده بود خیلی خوشحال بودم هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه روزی خاله بیاد و این پیشنهادو بده اما چیزی که نگرانم میکنه اینه که چرا مامان نمیاد بهم بگه‌ و نظرمو بخواد مگه به خاله نگفت هرچی حسنا بگه!... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 🌱 شب بعد از شام مامان و بابا رفتن توی حیاط تا هوا بخورن به ما هم گفتن که بریم اما فاطمه که بهانه آورد سرده منم گفتم ظرفا رو میشورم میام فقط علی رفت توی آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودم که از پنجره ای که رو به حیاط بود صداشون می اومد نمیخواستم گوش کنم اما با شنیدن اسمم کنجکاو شدم ببینم چی میگن!! شیر آبو بستم و گوشامو تیز کردم ببینم مامان چی میگه _حسین آقا امروز اجی مریم اومده بود اینجا و گفت که میخواد حسنا رو برای محسن خواستگاری کنه... بابا گفت _محسن؟؟؟ _اره مگه محسن چشه؟ _چیزیش نیست اما مگه نمیگفت حالا حالا زن نمیخواد! _نمیدونم والا اجی میگفت خبر خواستگار حسنا رو شنیدن حالا به نظرت چیکار کنیم چه جوابی بدیم؟؟ _نمیدونم محسن هم خیلی پسر خوبیه هم آقا سید هرچی خود حسنا بگه دیگه انتخاب پای خودش... از شنیدن این حرف بابا کلی خوشحال شدم این یعنی میتونم بگم که نظرم به محسن چیه!... رفتم و سه تا چایی ریختم رفتم توی حیاط بابا با دیدنم لبخندی زد و گفت _به به عجب چای خوش رنگی لبخندی زدم و گفتم _بفرمایید _ممنون عزیز بابا نشستم کنار بابا و مشغول خوردن چایی شدیم همه سکوت کرده بودن فقط صدای علی که با توپش بازی میکرد به گوش میرسید بابا نگاهی بهم کرد و گفت _ببین دخترم نظرت راجب آقا سید چیه؟ ما چه جوابی بدیم؟؟ کمی جا به جا شدم و گفتم _نمیدونم بابا اما به دلم ننشست نمیخوامش _مطمئنی؟ جوابت قطعی همینه؟؟؟ چرا بابا داشت انقد میپیچوند اگه من ماجرا محسن رو نمیدونستم و میگفتم نظرم مثبته چون محسن منو نمیخواد بعدا که می‌فهمیدم چقدر ناراحت میشدم... _بله باباجون نظرم منفیه _خب حالا که نظرت منفیه مامانت برات میگه _چیو مامان میگه؟ مامان نگاهی بهم کرد و گفت _ببین عزیزم امروز خالت که اومده بود اینجا گفت که محسن تو رو میخواد و گفته اگه حرفی نداری بیان خواستگاری... نظرت چیه؟ خالت گفت تا فردا خبر بدم... سرمو انداختم پایین و گفتم _نمیدونم مامان هرچی شما صلاح میدونید اگه میگید خوبه بگین بیان مامان لبخندی زد و‌گفت _باشه پاشو لیوانا رو ببر تو.... زیر لب چشمی گفتم و سینی رو برداشتم و رفتم توی خونه ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui
پارت جدید خدمت شما 🌱
والا تنها افتخارشون همینه که بجای سلام میگن درود که اونم کلمه فارسیه.😂 https://eitaa.com/wrrtuui
+یه عده برعنداز میگن وااای جمهوری اسلامی عرب پرستهههه‌... واکنش شاعنشاهتون‌ اون زمان🤡: https://eitaa.com/wrrtuui
دشمنان میدانند اگر در تلاشهای علیه انقلاب موفق و پیروز شوند، بقیه‌ی کارها برای آنها آسان خواهد شد؛ لذا روی این . ۱۳۸۵/۰۶/۰۶ بیانات در دیدار رئیس جمهور و اعضای هیأت دولت https://eitaa.com/wrrtuui
نام شهادت بر لب داریم و مهرِ دنیا در دل،چه تناقض ِتلخی .. https://eitaa.com/wrrtuui