والا تنها افتخارشون همینه که بجای سلام میگن درود که اونم کلمه فارسیه.😂
https://eitaa.com/wrrtuui
+یه عده برعنداز میگن وااای جمهوری اسلامی عرب پرستهههه...
واکنش شاعنشاهتون اون زمان🤡:
https://eitaa.com/wrrtuui
دشمنان میدانند اگر در تلاشهای #فرهنگی علیه انقلاب موفق و پیروز شوند، بقیهی کارها برای آنها آسان خواهد شد؛ لذا روی این #متمرکزند.
۱۳۸۵/۰۶/۰۶
بیانات در دیدار رئیس جمهور و اعضای هیأت دولت
https://eitaa.com/wrrtuui
نام شهادت بر لب داریم و مهرِ دنیا در دل،چه تناقض ِتلخی ..
https://eitaa.com/wrrtuui
بی گمان عشق ِعلی دل را هوایی میکند.
در میان ِقلب ِمن حیدر خدایی میکند؛
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن واقعاً از دنده چپ مرد آفریده شده؟! 😱💥
باور غلط و خرافهای که قرنهاست به اسم دین به خوردِ خیلیها داده شده، اما حقیقت قرآن و اهلبیت چیز دیگری است! 📜✨
خیلیها فکر میکنند اسلام زن را فرع یا طفیلیِ مرد دانسته؛ اما وقتی سراغ منابع اصیل دینی میروی، با یک انقلاب بزرگ در بازتعریف مقام زن مواجه میشوی! 👇💣
🚨 خلاصه حقایق تکاندهنده این پست:
🔹 رد افسانه دنده چپ: طبق آیات قرآن، زن و مرد از یک «نَفْس» (ذات و گوهر واحد) آفریده شدند. داستان دنده چپ خرافهای وارداتی از اسرائیلیات و تورات تحریفشده است! 🧬❌
🔹 موضع تند امام صادق (ع): وقتی زراره درباره خلقت حوا از دنده آدم پرسید، امام فرمودند: «خداوند از چنین نسبتی منزه است! آیا خدا عاجز بود همسر آدم را مستقل بیافریند؟!» 🛡️⚡
🔹 عظمت آیه کوثر: جواب محکم خدا به جاهلیتی که دختر را ننگ میدانست، عطای «کوثر» (خیر کثیر) در وجود مبارک حضرت زهرا (س) بود! 💎🌸
🔹 مرجعیت الهی: حقوق زن بر پایه فطرت انسانی اوست، نه بر اساس امیال، هوسها یا جاهلیت قدیم و جدید! 📖⚖️
👇 حالا تو بگو:
تا حالا فکر میکردی داستان «دنده چپ» یک باور اسلامیه یا میدونستی خرافهای از تورات تحریفشدهست؟ 😱
به نظرت چرا این باورهای اشتباه هنوز توی جامعه مطرح میشن؟
📌 این پست رو ذخیره کن تا هروقت کسی این شبهه رو مطرح کرد، پاسخ دقیق و دندانشکن داشته باشی!
https://eitaa.com/wrrtuui
مهران مدیری حرف قشنگی زد گفت:
همیشه قبل از بحث با هر کسی دو تا سؤال از خودتون بپرسید:
کجای زندگیشم؟
کجای زندگیمه؟
اگر جواب “هیچ جا “ بود
بحث بیخود نکنید...
@anche_bayad_bedanid
خوب بودن
زیاد سخت نیست !
کافی است مهربانی کنی ...
زبانت که نیش نداشته باشد
کسی را نرنجاند
همین خوبی است ...
وقتی برای همه خیر بخواهی
همین خوبی است...
وقتی محبتت بی منت باشد؛
وقتی عشق بورزی؛
وقتی زیبایی اشخاص را ببینی؛
وقتی خوبی هایشان را ببینی؛
همین خوبی است ...
مهم نیست که آدم ها چگونه اند،
مهم نیست جواب سلامت را می دهند یا نه ...!
تو سلام کن
همین خوبی است ...
مهم این است که تو خوب باشی...!
آن ها روزی دلشان برای
خوبی هایت تنگ مي شود ...!
@anche_bayad_bedanid
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
#رمان_عشق_پاکــ🌱
#پارت۱۷
سینی رو گذاشتم توی آشپزخونه و رفتم توی اتاقم بدون توجه به فاطمه که بعد از چندوقت نشسته بود سر کتاباش رفتم و دراز کشیدم روی تخت
من حتی نمیدونم تصمیمی که دارم میگیرم درسته یا نه. از کجا معلوم که اون بهتر از محسن باشه؟!
نکنه بعدا پشیمون بشم؟!
کلی سوال و نکنه اینطوری بشه نکنه اونطوری بشه ذهنمو مشغول کرده بود...
و واقعا نمیدونستم کدوم کار درسته برای همین متوسل شدم به خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیه)
و ازشون کمک خواستم تا خودشون کمکم کنن بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم
انگار از وقتی که این حرفو زدم دلم اروم گرفت چون میدونم قطعا بهترین راهو نشونم میدن و دستمو میگیرن...
صدای مامان اومد
که از پایین گفت
_فاطمه حسنا علی یکی بیاد این گوشی رو بده به من تلفن خودشو کشت
اومدم برم که تلفنو بدم فاطمه سریع تر از من رفت و گفت
_ من میرم تلفنو میدم تو نیا
تعجب کردم و شونه هامو دادم بالا که یعنی برو!
فاطمه تلفنو داد مامان و کنار مامان نشست
مامان تلفنو جواب داد و گفت
_سلام خوبید بچه ها خوبن چه خبرا؟
الحمدلله بله خوبن سلام میرسونن شما خوبید؟
بله خداروشکر حسنا خانمم خوبه
شرمنده میگن جوابشون منفیه
بله بله میدونم انشاالله که خوشبخت بشن
بازم شرمنده خدانگه دارتون
مامان گوشیو قطع کرد و نگاهی به فاطمه انداخت و گفت
_چرا اینجوری زل زدی به من؟
_هیچی مگه باید دلیل داشته باشه؟!
برم براتون چایی بیارم؟
مامان ابروهاشو داد بالا و گفت
_بیار ببینم چیکار میکنی
فاطمه بلند شد و رفت دوتا چایی ریخت و نشست کنار مامان منکه الان ۱۸ ساله فاطمه رو میشناسم قطعا کارش بی دلیل نیست حتما چیزی میخواد...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۱۸
همونطور که حدس زدم حدسم درست بود بعد از خوردن چایی نگاهی به مامان کرد و با لحن خیلی لوسی گفت
_مامان! امروز تولد دوستمه دعوتم کرده برم خونشون میشه برم؟ خواهش میکنم!
مامان نگاهی بهش کرد و گفت
_نخیر! کی تاحالا ما این اجازه رو دادیم به شماها که برید تولد اونم خونه دوستتون!
_مامان همین یه دفعه خونشون نزدیکه اجازه بده برم زود میام قول میدم...
مامان یکم نگاهش کرد و گفت
_به یه شرط میزارم بری!
فاطمه با تعجب پرسید
_چه شرطی؟
_اینکه حسنا هم باهات بیاد و سریع برگردید خونه!
از این شرط مامان تعجب کردم خب اگه میخواد اجازه نده چرا میگه من باهاش برم من اصلا با دوستای فاطمه حال نمیکنم و ازشون خوشم نمیاد
فاطمه کمی مضطرب و دستپاچه گفت
_اخه چرا حسنا اونکه دعوت نیست بیاد!
حالا بچه ها میگن چرا با خودم اوردمش...
مامان بلند شد و گفت
_همینی که گفتم دوست نداری میتونی نری!
منکه از تعجب ابروهام بالا بود نگاهی به مامان کردم و گفتم
_یعنی چی مامان!؟
مامان اروم جوری که فاطمه متوجه نشه گفت
_لازمه که حتما باهاش بری ببینی کجاها میره و میاد خیلی وقته میخواستم اینکارو بکنم!
_اخه مامان...!
مامان اجازه نداد حرفی بزنم هیسی گفت و رفت سمت اتاق
فاطمه که ناراحت گوشه آشپزخونه کز کرده بود نگاهی بهم انداخت و پشت چشمی نازک کرد و بلند شد از کنارم رد بشه اروم جوری که فقط من شنیدم گفت
_مزاحمه سیریش...
بعدش محکم از پله ها رفت بالا و داد زد
_خانم مزاحم اگه میخوای بیای پاشو آماده شو دیرم شده
جوابشو ندادم و رفتم بالا تا لباسامو بپوشم
فاطمه اماده نشسته بود روی تختش و با گوشیش پیام میداد
واقعا تیپی که زده بود اصلا مناسب نبود ته دلم با دیدن ظاهرش خالی شد
_فاطمه خانم بازم تا هفته پیش ارایشت کمرنگ بود الان که بری تو خیابون فکر میکنن عروسی و داری میری محضر عقدت کنن!
فاطمه زیر چشمی نگاهم کرد و گفت
_دوست دارم به تو چه فضول مزاحم هان!
_برو بابا تو ادم بشو نیستی...
_باشه تو خوبی خانم مثبت
حالا هم یه ذره این روسریتو انقدر توی چشمات نکش آبرومو ببری بگن این اُمُل کیه با خودت برداشتی آوردی...
طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم
_اها جلو کشیدن روسری من آبرو میبره یا اون ریختی که تو برا خودت درست کردی؟
آبروت پیش دوستات مهمه یا پیش خانواده و فامیل میدونی چقدر به خاطر این قیافت مامان اینا خجالت میکشن هربار میریم بیرون؟!
_اره من اصلا منبع ریزش آبروی شما خوبه؟!
دوست دارم برام مهم نیست بقیه چی میگن مهم خودمم که میپسندم
متاسف سری براش تکون دادم و رفتم تا حاضر بشم....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui