گرچـهایـنشهـرشلـوغاست،ولـيبـاورکـن . .
آنچنـانجـایتـوخـالیست،صـداميپیچـد..(:
https://eitaa.com/wrrtuui
مدرسه ها داره شروع میشه
ولی جای ۱۶۸ نفر خالیه ..💔
ــ³¹³:)
https://eitaa.com/wrrtuui
ولی زیبایی و مفهوم این تصویر🤌🏻🇮🇷
#ایران
https://eitaa.com/wrrtuui
یه جوری میگن طرفدارای جمهوری اسلامی بی سوادن...
انگار دانشمند های هسته ای که شهید شدن از اونا بودن...
https://eitaa.com/wrrtuui
ما تو خونمون از هر چیزی یبار میخریم ظرفشو نگه میداریم دفه بعد خودمون خونگیشو درس میکنیم فقط مونده خمیر دندون که اونم فرمولاسیونش یکم پیچیدس. 😂😂🤦♂️
😆😂😂
https://eitaa.com/wrrtuui
مادربزرگمو بردم دکتر چشم، دکتر به مادربزرگم گفت: چشمات نزدیکبین شده.
میتونی با یه عمل درستش کنی. 8 میلیون هزینهی عملشه.
مادربزرگم گفت: ننه چه کاریه آخه 8 میلیون بدم؟
دو قدم میرم جلوتر، از نزدیک میبینم.
😆😂😂
https://eitaa.com/wrrtuui
آقا یکبار به ما گفتن برو
خبر مرگ پدر همسایه ات رو بده
ما هم رفتیم گفتیم :
بابات هست ؟
گفت : نه، شب میاد
ما هم گفتیم : بشین تا بیاد 😂😂
😆😂😂
https://eitaa.com/wrrtuui
سلام به همگی از همه شما معذرت خواهی می کنم امروز ساعت ۲ براتون پارت رمان نگذاشتم اما به جاش ساعت ۷ جبران می کنم🍃🍃🍃🍃🍃
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۱۹
یکی از تیره ترین روسری هامو انتخاب کردم و سرم کردم دقیقا مثل همیشه کشیدم جلو و چادر سادمو پوشیدم و کش چادرمو روی سرم درست کردم و روبه فاطمه کردم و گفتم
_من آمادم بریم!
سرشو آورد بالا و نگاهی انداخت وگفت
_به سلامتی مراسم ختم تشریف میبرید؟!
بدون توجه به حرفش گفتم
_من رفتم پایین بیا
درو بستم و رفتم پایین مامان توی اتاقشون بود در زدم و وارد شدم
_مامان من آماده شدم تا برم
_آفرین عزیز دلم چون از چشمم بیشتر بهت اعتماد دارم گفتم تو بری ببینی کجا میره.
_مامان خدا میدونه که اصلا دلم رضا نیست برم اما فقط و فقط بخاطر شما میرم!
_الهی دورت بگردم عزیزم مواظب خودت باش
_چشم
صدای فاطمه اومد که گفت
_کجایی پس بدو
رو به مامان کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم
_مامان من برم دیگه خداحافظ
_دست خدا به همراهت عزیزم
از اتاق اومدم بیرون و سریع پشت سر فاطمه رفتم بیرون
_خب فاطمه با چی میخوای بری؟!
_الان یکی از دوستام میاد دنبالم
_باشه کجا میاد؟
_یه خیابون پایین تر
راه افتادم و سرمو انداختم پایین و جلو تر از فاطمه راه میرفتم
فاطمه صدام کرد
_کجا میری وایسا
برگشتم سمتش از دیدن فاطمه با اون وضع حسابی شوکه شدم و پاهام سست شدن
_تو چرا اینطوری کردی؟ خجالت نمیکشی؟
شنیده بودم چادرتو بیرون میری در میاری اما باورم نمیشد این چه شکلیه برا خودت درست کردی؟! مانتو به این کوتاهی پوشیدی چادرتم که در اوردی...
_برو بابا باز شروع کردی بخدا اگه بازم حرف بزنی من میدونم و تو...
_واقعا برات متاسفم...
صدای بوق ماشین توجهمو جلب کرد دوتایی سمت صدا برگشتیم
_این دوستته؟!
_این نه و ایشون بله با اجازتون
رفت سمت ماشین و درو باز کرد و نشست جلو
از دیدن ظاهر دوستش بیشتر دلم گرفت دلم میخواست بشینم و فقط اشک بریزم و گریه کنم
انقدر توی شوک بودم که قدمی برنداشتم
فاطمه سرشو از شیشه ماشین بیرون کرد و گفت
_هوی نمیخوای سوار بشی؟
به خودم اومدم و ناچار سوار ماشین شدم و سلام ارومی گفتم
دوستش برگشت و یه نگاهی بهم انداخت و به فاطمه گفت
_این بقچه سیاه کیه با خودت آوردی؟
فاطمه بلند زد زیر خنده و گفت
_خواهرمه مزاحم همیشگی
خیلی ازحرفاشون دلم گرفت اما فقط و فقط به احترام حرف مامان قبول کردم که بیام...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui