eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
95 دنبال‌کننده
496 عکس
88 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» لف بدون هماهنگی حرااام می‌باشد 🔥 من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
منو داداش دوقلوم یهویی🤣🤌🏾››› https://eitaa.com/wrrtuui
ولی زیبایی و مفهوم‌ این تصویر🤌🏻🇮🇷 https://eitaa.com/wrrtuui
یه جوری میگن طرفدارای جمهوری اسلامی بی سوادن... انگار دانشمند های هسته ای که شهید شدن از اونا بودن... https://eitaa.com/wrrtuui
ما تو خونمون از هر چیزی یبار میخریم ظرفشو نگه میداریم دفه بعد خودمون خونگیشو درس میکنیم فقط مونده خمیر دندون که اونم فرمولاسیونش یکم پیچیدس. 😂😂🤦‍♂️ 😆😂😂 https://eitaa.com/wrrtuui
مادربزرگمو بردم دکتر چشم، دکتر به مادربزرگم گفت: چشمات نزدیک‌بین شده. میتونی با یه عمل درستش کنی. 8 میلیون هزینه‌ی عملشه. مادربزرگم گفت: ننه چه کاریه آخه 8 میلیون بدم؟ دو قدم میرم جلوتر، از نزدیک می‌بینم. 😆😂😂 https://eitaa.com/wrrtuui
آقا یکبار به ما گفتن برو خبر مرگ پدر همسایه ات رو بده ما هم رفتیم گفتیم : بابات هست ؟ گفت : نه، شب میاد ما هم گفتیم : بشین تا بیاد 😂😂 😆😂😂 https://eitaa.com/wrrtuui
•🖇• وقـتـی لَــج می‌کـنی...
جهت زیبا شدن چنل🥲👈🏻 https://eitaa.com/wrrtuui
سلام به همگی از همه شما معذرت خواهی می کنم امروز ساعت ۲ براتون پارت رمان نگذاشتم اما به جاش ساعت ۷ جبران می کنم🍃🍃🍃🍃🍃
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 یکی از تیره ترین روسری هامو انتخاب کردم و سرم کردم دقیقا مثل همیشه کشیدم جلو‌ و چادر سادمو پوشیدم و کش چادرمو روی سرم درست کردم و روبه فاطمه کردم و گفتم _من آمادم بریم! سرشو آورد بالا و نگاهی انداخت و‌گفت _به سلامتی مراسم ختم تشریف میبرید؟! بدون توجه به حرفش گفتم _من رفتم پایین بیا درو بستم و رفتم پایین مامان توی اتاقشون بود در زدم و وارد شدم _مامان من آماده شدم تا برم _آفرین عزیز دلم چون از چشمم بیشتر بهت اعتماد دارم گفتم تو بری ببینی کجا میره. _مامان خدا میدونه که اصلا دلم رضا نیست برم اما فقط و فقط بخاطر شما میرم! _الهی دورت بگردم عزیزم مواظب خودت باش _چشم صدای فاطمه اومد که گفت _کجایی پس بدو رو به مامان کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم _مامان من برم دیگه خداحافظ _دست خدا به همراهت عزیزم از اتاق اومدم بیرون و سریع پشت سر فاطمه رفتم بیرون _خب فاطمه با چی میخوای بری؟! _الان یکی از دوستام میاد دنبالم _باشه کجا میاد؟ _یه خیابون پایین تر راه افتادم و سرمو انداختم پایین و جلو تر از فاطمه راه میرفتم فاطمه صدام کرد _کجا میری وایسا برگشتم سمتش از دیدن فاطمه با اون وضع حسابی شوکه شدم و پاهام سست شدن _تو چرا اینطوری کردی؟ خجالت نمیکشی؟ شنیده بودم چادرتو بیرون میری در میاری اما باورم نمیشد این چه شکلیه برا خودت درست کردی؟! مانتو به این کوتاهی پوشیدی چادرتم که در اوردی... _برو بابا باز شروع کردی بخدا اگه بازم حرف بزنی من میدونم و تو... _واقعا برات متاسفم... صدای بوق ماشین توجهمو جلب کرد دوتایی سمت صدا برگشتیم _این دوستته؟! _این نه و ایشون بله با اجازتون رفت سمت ماشین و درو باز کرد و نشست جلو از دیدن ظاهر دوستش بیشتر دلم گرفت دلم میخواست بشینم و فقط اشک بریزم و گریه کنم انقدر توی شوک بودم که قدمی برنداشتم فاطمه سرشو از شیشه ماشین بیرون کرد و گفت _هوی نمیخوای سوار بشی؟ به خودم اومدم و ناچار سوار ماشین شدم و سلام ارومی گفتم دوستش برگشت و یه نگاهی بهم انداخت و به فاطمه گفت _این بقچه سیاه کیه با خودت آوردی؟ فاطمه بلند زد زیر خنده و گفت _خواهرمه مزاحم همیشگی خیلی ازحرفاشون دلم گرفت اما فقط و فقط به احترام حرف مامان قبول کردم که بیام... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 ماشینو روشن کرد و اهنگو بلند کرد خیلی عذاب کشیدم تا برسیم به خونه دوستش بالاخره بعد از یه مسیر طولانی رسیدیم ماشینو جلوی یه آپارتمان لوکس نگه داشت فاطمه رو به دوستش کرد و گفت _چرا اینجا؟ مگه خونشون یه جا دیگه نبود؟ _چرا دیگه خیلی وقته خونشونو عوض کردن مگه خبر نداری؟ _نه خیلی وقته اجازه ندادن بیام اخرین بار که اومدم سیامـَ.... نگاهی به من کرد و ادامه حرفشو خورد دوستش که نمیدونم اسمش چیه رو به فاطمه کرد و‌گفت بیخیال بابا بپر پایین... فاطمه لبخندی زد و پیاده شد اما من هنوزم دلم نمیخواست پامو بزارم بیرون فاطمه چند ضربه به شیشه ماشین زد و گفت _هوی خوابی میخوای همینجا بمونی؟! دوستش زد به پهلو فاطمه و گفت _بهتر این جاش اونجا نیست نیاد بهتره ها فاطمه یکم نگاه کرد و گفت _باشه نیا ما میریم و میایم خیلی دلم میخواست نرم اما مامان ازم خواسته بود که تنهاش نزارم سریع از ماشین پیاده شدم و همراهشو رفتم داخل تا وارد خونه شدیم از تعجب خشکم زد مجلس مختلط!!! دیگه این یکیو باورم نمیشه که فاطمه اینکارو بکنه همون لحظه جلوی همه داد زدم سر فاطمه و گفتم _تو خجالت نمیکشی میای اینجا؟ که پر از پسره تو از کی انقدر بی حیا شدی؟ همین حالا زود میای بریم خونه واگرنه من میدونم‌ و تو... فاطمه که حسابی جلوی دوستاش خجالت کشید اومد جلو و گفت _کسی مجبورت نکرده بود بیای میتونی برگردی هزار بار بهت گفتم کاری به کار من نداشته باش ولی حالیت نمیشه چه جوری حالیت کنم؟ با این حرفاش خون جلوی چشمامو گرفت محکم زدم توی گوشش و دستشو گرفتم و کشیدمش بیرون یکی از پسرا که از اول داشت نگاه میکرد اومد جلو و گفت _هوی بقچه تو چیکارشی راهتو بکش برو واگرنه خود دانی بی توجه به حرفش گوشیو در اوردم میخواستم سریع زنگ بزنم به یکی که فقط به دادمون برسه معلوم نبود چه بلایی سر من بیارن همینطور که دست فاطمه رو گرفته بودم همون پسر دستشو از دستم کشید و فاطمه رو انداخت توی خونه اومد که چادرمو بگیر زود فرار کردم انقدر گریه کرده بودم که نفسم بند اومده بود دو تا خیابون همینطور فقط دویدم تا یه جا کنار خیابون ایستادم اگه به بابا زنگ میزدم که خون به پا میکرد اخه به کی زنگ بزنم؟! توی مخاطبام بودم که اسم محسن به چشمم خورد بهترین کسیه که میتونه کمکم کنه سریع شمارشو گرفتم چندتا صلوات فرستادم تا برداره بعد از چندتا بوق بالاخره گوشیو برداشت _الو سلام حسنا خانم از شدت گریه زیاد به هق هق افتاده بودم خیلی بریده بریده و با گریه گفتم _سلام آقا محسن توروخدا به دادم برسید _شما الان کجایید چیشده؟ چرا گریه میکنی _هیچی فقط زود به این ادرسی که میدم بیاید.... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 محسن بعد از ده دقیقه رسید زود سوار ماشین شدم محسن متعجب گفت _سلام چیشده چرا اینجایی؟ همه چیزو براش تعریف کردم و فقط گریه کردم سرشو انداخته بود پایین و زیر لب ذکر میگفت بعد از کمی سکوت گفت _بهتره که همین حالا همه چیزو به مادر پدرتون بگید اگه نگید و جلوشو نگیرید معلوم نیس چه بلایی سرش بیاد! _بله حتما برم خونه همه چیزو برای مامان تعریف میکنم قطعا مامان هم به بابا میگه _آبمیوه میخورید براتون بگیرم؟ _نه ممنون زحمت نکشید میل ندارم بی توجه به حرفم ایستاد و دوتا آبمیوه گرفت و سمت صندلی عقب که نشسته بودم گرفت _بفرمایید _ممنون سوار ماشین شد و راه افتاد انقدر اعصابم داغون بود که چشمامو بستم و با صدای محسن به خودم اومدم _حسنا خانم رسیدیم چشمامو باز کردم و گفتم _شرمنده زحمتتون دادم ممنون بفرمایید داخل! _چه زحمتی ممنون من تازه از سفر رسیدم هنوز خونه هم نرفتم انشاالله مزاحم میشم به زودی بعد از گفتن اخرین جملش لبخند دندون نمایی زد _هرجور راحتید ممنون خدانگهدار... از ماشین پیاده شدم و کلیدو انداختم توی در و رفتم داخل مامان با دیدنم خشکش زد اومد جلو و گفت _پس فاطمه کو؟ با شنیدن اسم فاطمه زدم زیر گریه مامان اومد جلو و گفت _بهت میگم فاطمه کو چرا گریه میکنی؟! با سختی همه ماجرا رو براش گفتم حالا فقط من گریه نمیکردم مامان هم با من اشک میریخت همون‌ موقع رفت سمت تلفن و زنگ زد به بابا و گفت که بره دنبال فاطمه.... رفتم سمت اتاقم و لباسمو در اوردم و دراز کشیدم روی تختم و یاد حرفا و کاری فاطمه افتادم یاد گذشته که فاطمه چقدر با الان فرق داشت دلم برای اون فاطمه تنگ شده بود فاطمه ای که همیشه اون منو برای نماز خوندن تشویق میکرد الان چرا باید اینطور بشه؟!..... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌