eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
101 دنبال‌کننده
505 عکس
88 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» لف بدون هماهنگی حرااام می‌باشد 🔥 من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 محسن ایستاده بود و نگاه به ساعتش میکرد خاله و حسن آقا هم روی نیمکت نشسته بودن بهشون نزدیک شدیم به خاله دست دادم جلو اومد و صورتمو بوسید بعد از خاله به حسن آقا سلام کردم به محسن که رسیدم همینطور که سرش پایین بود اروم گفت _سلام خوب هستید اروم تر از صدای اون لب زدم و گفتم _سلام ممنون شما خوبید _بهتر از این نمیشم بعد از این حرفش یه لبخندی زد و با دستمالی که از جیبش در اورد پیشونیشو پاک کرد انقدر از این حرفش خجالت کشیدم که هیچی نگفتم حسن آقا رو به بابا کرد و گفت _حسین آقا ما بزرگترا بریم یه جای دیگه تا این جوونا راحت باشن بابا به نشونه حرفش با سر تایید کرد مامان جلو اومد و بوسم کرد و رفتن بعد از رفتنشون من سمت راست نیمکت نشستم محسن هم سمت چپ و با فاصله زیاد... بعد از کمی سکوتی که بینمون بود رو محسن شکست و گفت _میشه دنبال من بیاید تا ببرمتون یه جایی؟ از حرفش حسابی جا خوردم نمیدونم قبول کنم یا نه با اکراه پرسیدم _کجا؟ _همین جاست بیرون از شهدا نیست اگه میشه بیاید! _باشه قبول کردم چون میدونستم محسن آدمی نیست که منو جای بد ببره باهاش راه افتادم و چند قدم عقب تر از اون راه میرفتم بعد از یه مسیر طولانی بین قبور شهدا بالاخره رسیدیم به یه شهیدی که آخرای گلستان شهدا بود و هیچکس سر اون قبر نبود و چقدر اونجا تاریک و دلگیر بود... محسن روی پاهاش نشست و دستشو گذاشت روی قبر منم همونجور که ایستاده بودم شروع کردم دعا کردن... محسن بلند شد و بلوکی که اون نزدیکی بود آورد و گذاشت یکی دیگه هم بود آورد و خودش نشست... ازش پرسیدم _ماجرای این شهید چیه اسمش چیه؟ _این شهید گمنامه تقریبا میتونم بگم داداش منه با تعجب پرسیدم _داداشت؟ یعنی چی؟ _اره داداشم کسی که توی بدترین شرایط دعام کرد من الان هرچی دارم از دوتا چیز دارم یکیش دعای مادرمه یکیشم به برکت همین شهیده... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 محسن جوری حرف میزد که حرفاش به دل آدم میشینه دلم نمیخواست زمان بگذره... همه حرفش این بود که زندگیش مثل زندگی شهدا باشه هروقت اسم شهدا رو میاورد یه بغض خاصی توی صداش میپیچید... انقدر قشنگ حرف میزد که من بیشتر زمانو سکوت کردم که فقط اون حرف بزنه من دقیقا نتیجه اون دعایی که کردمو دارم میبینم همون دعایی که از خدا خواستم یه زندگی شهدایی داشته باشم محسن دقیقا همونیه که من از خدا میخوام صدای زنگ گوشیم بلند شد از توی کیفم برداشتم مامان بود! _سلام عزیزم چیشد؟ _سلام مامان جان داریم صحبت میکنیم _باشه عزیزم زودتر تمومش کنید دو ساعته دارید حرف میزنید _چشم الان میایم محسن همونجوری که سرش پایین بود گفت _خب حسنا خانم ببخشید من خیلی حرف زدم اصلا وقتی میام اینجا دیگه نمیفهمم زمان چطوری میگذره شرمنده که وقت شما هم بیش از حد گرفتم من از این وقتی که گرفته شده بود خیلی خوشحال بودم کاش میتونستم بهش بگم که زمان خیلی هم کم بود اما این حرفو نزدم و گفتم _خواهش میکنم اشکال نداره بالاخره این مسئله نیاز به زمان بیشتری هم داره _بله حتما بلند شدیم و رفتیم سمت مامان و خاله اینا خاله و مامان با دیدنمون گل از گلشون شکفت خاله با لبخند اومد جلو و گف _ خب عروس قشنگم نظرت چیه؟ واقعا من الان باید چی میگفتم وای خدا! مامان به دادم رسید و گفت _الان که خیلی زوده برای این تصمیم انشاالله بعد از جلسه های متعدد خبر میدیم شما حالا حالا باید منتظر بمونید خاله و مامان خندیدن خاله گفت _مثل اینکه چاره ای جز این نیست... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
این چهارتا پارت تقدیم به شما 🌺
یک روایت عاشقانه اوایل ازدواجمان برای شهادتش دعا میکرد . میدیدم ك بعد نماز از خدا ، طلب شھادت میکند . نمازهایش را همیشه اول وقت میخواند ، نماز شبش ترک نمیشد . . دیگر تحمل نکردم ؛ یک شب آمدم و جانمازش را جمع کردم و به او گفتم : تو این خونه حق نداری نماز شب بخونی شهید میشی! حتی جلوی نماز اول وقت او را میگرفتم! اما چیزی نمیگفت دیگرهم نماز شب نخواند! پرسیدم : چرا دیگه نماز شب نمیخونی؟ خندید و گفت : کاریو که باعث ناراحتی تو بشه تو این خونه انجام نمیدم ، رضایت تو برام از عمل مستحبی مهمتره ، اینجوری امام زمان هم راضی‌تره :) بعد از مدتی برای شهادت هم دعا نمیکرد ، پرسیدم : دیگه دوست نداری شھید بشی ؟ گفت : چرا ، ولی براش دعا نمیکنم! چون خود خدا باید عاشقم بشه تا به شهادت برسم گفتم : حالا اگه تو جوونی عاشقت بشه چیکار کنیم ؟ لبخندی زد و گفت : مگه عشق پیر و جوون میشناسه ؟ ‌روایت : شھید مرتضی‌ حسین‌پور‌ https://eitaa.com/wrrtuui
ازمااستخوان‌هایی‌می‌ماند♥️ که‌همچنان‌حسین‌رادوست‌ خواهند‌ داشت:) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/wrrtuui
شبی ملانصرالدین از مسجد بیرون می‌آمد که دید پیرمردی با صدای لرزان می‌گوید: «ای مرد خدا، چراغت را لحظه‌ای بده تا این راه تاریک را ببینم و تا خانه‌ام برسم.» ملا چراغش را داد و در کنار مسجد نشست. ساعتی گذشت و پیرمرد برنگشت. ملا در تاریکی نشسته بود که مرد جوانی او را دید و گفت: «ملا، تو که این‌قدر عاقل هستی، چرا چراغت را به او دادی؟ شاید چراغ را برده باشد!» ملا آرام گفت: «چراغ را نداده بودم که راه مرا روشن کند؛ داده بودم که راه او روشن شود. اگر کسی چراغت را ببرد، تنها یک چراغ از تو می‌رود؛ اما اگر چراغت را ندهی، روشنایی از دلِ تو می‌رود.» جوان گفت: «پس تو در تاریکی مانده‌ای…» ملا لبخند زد: «ماندن در تاریکی آسان‌تر از این است که انسان دلش تاریک شود.» در همان لحظه، پیرمرد با چراغ برگشت. گفت: «به خانه رسیدم، اما نتوانستم چراغ کسی را که به من اعتماد کرده بود، برای خود نگه دارم.» ملا چراغ را گرفت و پاسخ داد: «اگر نیکویی را خالص دهی، خدا آن را کامل برمی‌گرداند؛ اگر برای معامله بدهی، همانقدر کم می‌شود.» کمک واقعی آن است که برای دل انسان باشد، نه برای پاداش. نیکی که با نیت پاک داده شود، دیر یا زود به شکل کامل‌تری بازمی‌گردد. مراقب باشیم روشنایی را خرج حساب‌گری نکنیم، چون تاریکی اول از دل شروع می‌شود... https://eitaa.com/wrrtuui
‌شھیدنظامۍمیرھ‌تلفن‌بزنہ؛ چشمش‌بہ‌نـامحرم‌میوفتہ و فقط سہ‌روزگـریـه‌می کنه...! میگہ: خدایامن‌نفھمـیدم چشمم‌بہ‌ناموس‌مردم‌افتادھ اینجورےشھید‌شدن‌!(: حالایہ‌عـدھ‌تارنگ‌حاشیـہ‌قرنیہ‌ چشم‌طرف‌مقابل‌‌روهم‌تہ‌وتوش‌ رودرنیارن‌‌ول‌ڪن‌نیستن -مواظب‌چشم‌هامون‌باشیم | https://eitaa.com/wrrtuui
. میگفت: توسوريه‌وقت‌خواب‌ندارم وقتی‌هم‌می‌خوام‌ بخوابم‌ازشدت‌ خستگی‌نمی‌توانم‌ بخوابم انگاريک‌لشكرمورچه‌ دارندازپاهايم‌بالامی‌آيند حواسمون‌هست..؟! شهدااینجوری‌برای‌ظهورکارکردن... ماکجاییم..؟!  ‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/wrrtuui
دیدی بعضی وقتا عجله داریم، میخوایم نمازمون رو زودتر بخونیم وقتمون بیشتر بشه و بریم‌به کارهای دیگه برسیم؟! نمیدونیم که همین وقتمون هم دستِ خداست و اگر نخواد مالحظه‌ی دیگه نیستیم. «هرروز نمازت را با شعوری نو بخوان!» نمازت روعاشقانه و باتأمل‌وتفکر بخون، خدا به وقتت هم برکت میده. . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . 𖣥 . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . https://eitaa.com/wrrtuui
- ازحجابت‌هیچگاه‌خجالت‌زده‌نشو!! اگرچه‌نزدکسانی‌هستی‌که‌هیچکدام‌ حجاب‌ندارند... شـرم‌نکن‌وقتی‌میگویند:دراین‌سن‌وسال‌ خیلی‌خودت‌راشکسته‌وپیـرکرده‌ای.. یاچرا دین،رابرخودت‌سخت‌گرفته‌ای! بی‌حجابی‌هیچگاه،دلیل‌برزیبابودن‌ نیست!! بالعڪس‌؛به‌خودت‌افتخارڪن‌ ازاینکه‌خیلی‌حرام هارا،بخاطررضای‌خدا انجام‌نمیدهی...!! صبوری‌کن‌وبرحجابت‌ثابت‌قدم‌باش... که‌پاداش‌تـونـزدِخدای متعال‌است🩵✨ https://eitaa.com/wrrtuui