eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
101 دنبال‌کننده
505 عکس
88 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» لف بدون هماهنگی حرااام می‌باشد 🔥 من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
ازمااستخوان‌هایی‌می‌ماند♥️ که‌همچنان‌حسین‌رادوست‌ خواهند‌ داشت:) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/wrrtuui
شبی ملانصرالدین از مسجد بیرون می‌آمد که دید پیرمردی با صدای لرزان می‌گوید: «ای مرد خدا، چراغت را لحظه‌ای بده تا این راه تاریک را ببینم و تا خانه‌ام برسم.» ملا چراغش را داد و در کنار مسجد نشست. ساعتی گذشت و پیرمرد برنگشت. ملا در تاریکی نشسته بود که مرد جوانی او را دید و گفت: «ملا، تو که این‌قدر عاقل هستی، چرا چراغت را به او دادی؟ شاید چراغ را برده باشد!» ملا آرام گفت: «چراغ را نداده بودم که راه مرا روشن کند؛ داده بودم که راه او روشن شود. اگر کسی چراغت را ببرد، تنها یک چراغ از تو می‌رود؛ اما اگر چراغت را ندهی، روشنایی از دلِ تو می‌رود.» جوان گفت: «پس تو در تاریکی مانده‌ای…» ملا لبخند زد: «ماندن در تاریکی آسان‌تر از این است که انسان دلش تاریک شود.» در همان لحظه، پیرمرد با چراغ برگشت. گفت: «به خانه رسیدم، اما نتوانستم چراغ کسی را که به من اعتماد کرده بود، برای خود نگه دارم.» ملا چراغ را گرفت و پاسخ داد: «اگر نیکویی را خالص دهی، خدا آن را کامل برمی‌گرداند؛ اگر برای معامله بدهی، همانقدر کم می‌شود.» کمک واقعی آن است که برای دل انسان باشد، نه برای پاداش. نیکی که با نیت پاک داده شود، دیر یا زود به شکل کامل‌تری بازمی‌گردد. مراقب باشیم روشنایی را خرج حساب‌گری نکنیم، چون تاریکی اول از دل شروع می‌شود... https://eitaa.com/wrrtuui
‌شھیدنظامۍمیرھ‌تلفن‌بزنہ؛ چشمش‌بہ‌نـامحرم‌میوفتہ و فقط سہ‌روزگـریـه‌می کنه...! میگہ: خدایامن‌نفھمـیدم چشمم‌بہ‌ناموس‌مردم‌افتادھ اینجورےشھید‌شدن‌!(: حالایہ‌عـدھ‌تارنگ‌حاشیـہ‌قرنیہ‌ چشم‌طرف‌مقابل‌‌روهم‌تہ‌وتوش‌ رودرنیارن‌‌ول‌ڪن‌نیستن -مواظب‌چشم‌هامون‌باشیم | https://eitaa.com/wrrtuui
. میگفت: توسوريه‌وقت‌خواب‌ندارم وقتی‌هم‌می‌خوام‌ بخوابم‌ازشدت‌ خستگی‌نمی‌توانم‌ بخوابم انگاريک‌لشكرمورچه‌ دارندازپاهايم‌بالامی‌آيند حواسمون‌هست..؟! شهدااینجوری‌برای‌ظهورکارکردن... ماکجاییم..؟!  ‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/wrrtuui
دیدی بعضی وقتا عجله داریم، میخوایم نمازمون رو زودتر بخونیم وقتمون بیشتر بشه و بریم‌به کارهای دیگه برسیم؟! نمیدونیم که همین وقتمون هم دستِ خداست و اگر نخواد مالحظه‌ی دیگه نیستیم. «هرروز نمازت را با شعوری نو بخوان!» نمازت روعاشقانه و باتأمل‌وتفکر بخون، خدا به وقتت هم برکت میده. . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . 𖣥 . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . https://eitaa.com/wrrtuui
- ازحجابت‌هیچگاه‌خجالت‌زده‌نشو!! اگرچه‌نزدکسانی‌هستی‌که‌هیچکدام‌ حجاب‌ندارند... شـرم‌نکن‌وقتی‌میگویند:دراین‌سن‌وسال‌ خیلی‌خودت‌راشکسته‌وپیـرکرده‌ای.. یاچرا دین،رابرخودت‌سخت‌گرفته‌ای! بی‌حجابی‌هیچگاه،دلیل‌برزیبابودن‌ نیست!! بالعڪس‌؛به‌خودت‌افتخارڪن‌ ازاینکه‌خیلی‌حرام هارا،بخاطررضای‌خدا انجام‌نمیدهی...!! صبوری‌کن‌وبرحجابت‌ثابت‌قدم‌باش... که‌پاداش‌تـونـزدِخدای متعال‌است🩵✨ https://eitaa.com/wrrtuui
چقدرجاتون‌خالیه‌آقای‌حاجی‌زاده💔... https://eitaa.com/wrrtuui
سلام به همگی من ساعت ۷ نبودم به جاش الان براتون رمان ارسال می کنم🌱🌱🌱
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 با خاله اینا خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم توی ماشین مامان ازم پرسید _خب چیشد عزیزم خوب بود؟ _نمیدونم باید فکرامو بکنم _باشه عزیزم دیگه این با بقیه فرق داره که هی بگیم چند جلسه دیگه بیان این پسر خالته از بچگی همو میشناسید پس یه جلسه برای اینکه یه شناخت اجمالی ازش داشته باشی کافیه حالا بازم هرجور خودت میدونی... _چشم انشاالله فکرامو میکنم خبر میدم رسیدیم خونه پیاده شدیم و رفتیم تو تقریبا رفت و برگشتمون روی هم سه ساعت میشه و فاطمه اطلاعی نداره دلم نمیخواد اینطوری بشه هرچیم باشه اون خواهرمه اما خب لابد دلیلی داشتن که گفتن بهش نگیم و بریم بهتره خود مامان بهش بگه... چادرمو در آوردم انداختم روی دستم و گفتم _مامان شب بخیر من میرم دیگه بخوابم _باشه عزیزم برو شبت بخیر از پله داشتم میرفتم بالا که فاطمه در اتاقو باز کرد و اومد پایین _سلام کجا بودید تا حالا؟ خوبه یه خرید کردن انقدر طول نمیکشه آها پس مامان به فاطمه گفته که میریم خرید کنیم پس برای اینکه حرف مامان دوتا نشه گفتم _ طول کشید دیگه... _خوبه والا شما بری خرید من بشینم تو خونه نه گوشی نه تلفنی نه چیزی اگه تو این خونه داشتم میمردم با چی بهتون بگم؟! مامان از توی اتاقش اومد بیرون و گفت _اینا نتیجه کارای خودته خودت کردی الان باید پاش بسوزی و بسازی حرفم نزنی... فاطمه دیگه حرفی نزد رفت پایین و نشست جلوی تلویزیون.... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم فاطمه هم بعد از چند دقیقه اومد و بدون حرفی رفت روی تختش خوابید به این فکر میکنم که اگه فردا خاله زنگ زد و نظرمو خواست چی بگم از نظر من همه چی خوب بود حرفای محسن به دلم نشسته بود اما خب چه جوری به مامان میگفتم که نظرم مثبته! صبح از خواب بیدار شدم و صورتمو شستم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم _سلام مامان مامان توی آشپزخونه نبود پس کجاست؟ _مامان کجایی؟ صدای مامان از توی حیاط اومد _اینجام الان میام بعد از پنج دقیقه اومد تو _کجا بودی؟ _داشتم حیاط و میشستم _خسته نباشید! _ممنون عزیزم صبحانه خوردی؟ _نه الان میخورم _باشه عزیزم بخور _راستی حسنا خاله زنگ زد گفت میدونم زوده ازتون خبر بخوام اما گفت که بگم محسن اخر هفته میخواد بره مأموریت تا یک ماه دیگه هم نمیاد جوابت چیه؟ از حرف مامان انگار ته دلم خالی شد اخه چرا من تازه میخوام ببینمش کنارم باشه تا یک ماه نبینمش؟ البته دیشب راجب کارش بهم گفت اما نگفت این هفته میره منم فکرامو دیشب کردم قیافمو تو هم کردم و گفتم _مامان اخلاقش خوب بود مامان لبخندی زد و گفت _پس مبارکه عزیزم لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین مامان گفت _پس برم و زود این خبرو به خاله بدم رفت سمت تلفن خونه و زنگ زد به خاله _سلام مریم جون خوبی اجی اره ازش پرسیدم گفت نظرش مثبته انشاالله مبارک باشه به خوبی و خوشی بعد از کلی حرف زدن و قربون صدقه رفتن به محسن گوشیو قطع کرد _حسنا خاله گفت فردا میان دنبالت برید خرید حلقه _فردا که خیلی زوده مامان! _خب عزیزم گفت که وقت ندارن _باشه خیلی از دست محسن دلخور بودم اما خب نباید باهاش بد رفتار کنم حداقل این یه هفته رو باید بهم خوش بگذره تا همیشه یادم بمونه ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 انقدر خوشحالم که خوشحالیم حد نداره از طرفی هم دلخورم که چرا بهترین لحظات زندگیم که میتونم با محسن بسازم کنارم نیست اما هربار با این حرف که داره کار میکنه برای امام زمان و اینکه از ثواب کارش خبر دارم خودمو اروم میکنم امشب بهترین شب زندگیمه پس نباید از دستش بدم بلند شدم و وضو گرفتم و نشستم رو به قبله و با خدا حرف زدم چقدر حس خوبیه وجود خدا تو زندگی وقتی که میدونی همه جوره هواتو داره و صداتو میشنوه خدایا ازت ممنونم ازت هرچی تا حالا خواستم بهم دادی و الانم یکی از بهترین بنده هاتو داری نصیبم می‌کنی خدایا کمکم کن هیچوقت توی زندگیم پشیمون نشم از انتخابم و سرمو بالا بگیرم و بگم این انتخاب منه...! بعد از نماز صبح از شدت خستگی خوابم برد صبح با صدای مامان بلند شدم _حسنا خاله زنگ زد گفت ده دقیقه دیگه دم در هستن که هم برید اول آزمایش بعدم خرید حلقه بلندشو دیگه با حرف مامان مثل برق گرفته ها از جا پریدم و نشستم سرجام _سلام مامان چرا انقدر دیر صدام کردی؟ _سلام عزیزم من نمیدونستم خوابی! پاشو الان میرسن _چشم از تخت بلند شدم و رفتم صورتمو شستم صبحانه نخوردم چون برای آزمایش باید ناشتا بود مستقیم رفتم سمت کمد روسری هام روسری صورتی ملیح رنگمو برداشتم و با ساق دست همرنگش دستم کردم و چادرمو سرم کردم صدای مامان از پایین اومد که گفت _حسنا بیا پس اومدن با حرف مامان یه استرسی توی دلم افتاد و یه نگاه دیگه به خودم توی آیینه انداختم همه چی خوب بود فاطمه سرشو از پتو بیرون آورد و گفت _کجا به سلامتی انقدر قشنگ کردین شما؟ _سلام بیرون _اها خوبه بیرونم میری؟ بدون جواب دادن بهش سریع رفتم پایین مامان که با عصبانیت نگاهم میکرد گفت _پس کجایی دو ساعته دم درن _شرمندم بریم _بریم زود برو تا منم بیام رفتم بیرون و کفشامو پوشیدم مامان هم اومد رفتیم بیرون محسن و خاله توی ماشین محسن نشسته بودن و خاله دست بلند کرد و لبخند زد محسن هم فقط یه نگاهی کرد و سرشو انداخت پایین رفتیم و سوار ماشین شدیم دستگیره درو باز کردم و رفتم داخل _سلام خاله برگشت نگاهم کرد و با لبخند گفت _سلام عزیزم خوبی؟ _ممنون شما خوبید محسن هم جواب سلاممو زیر لب اروم داد مامان بعد من نشست و گفت _سلام آجی ببخشید دیر شد سلام محسنم خوبی خاله جان! محسن برگشت نگاه به مامان کرد و با لبخند یه سلام پر انرژی کرد حسودیم شد کاش من جای مامان بودم! ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌