💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۰
توی مسیر رفتن محسن یه مداحی قشنگ گذاشت و صداشو یکم زیاد کرد کل مسیر فقط صدای مداحی به گوش میرسید
جلوی یه آزمایشگاه نگه داشت و پیاده شدیم
رفتیم داخل من و مامان و خاله روی صندلی نشستیم تا محسن بره نوبت بگیره و بیاد
خاله ظرف میوه از توی کیفش در آورد و گفت
_بیا عزیزم بخور تا یکم جون بگیری رنگ و روت پریده!
_خاله نمیشه که حالا چیزی بخورم باید برای آزمایش چیزی نخوریم!
_خب باشه کاش زود نوبتتون بشه بیاید یکم چیز بخورید حالت خوب بشه
توی آیینه کوچیکی که جلومون بود خودمو دیدم خاله راست میگه چقدر رنگم پریده
بخاطر استرس زیادی که دارم دستامم یخ کرده با وجود اینکه هوا سرد نیست!
محسن اومد نزدیک ما و گفت
_ده دقیقه دیگه نوبتمون میشه
مامان گفت
_اها خب پس تا ده دقیقه دیگه من و مامانت میریم تو حیاط هوا بخوریم اینجا گرفتس
خاله لبخندی زد و پاشد چادرشو درست کرد گفت
_اره ما رفتیم شما هم بشین اینجا آقا محسن
خاله به صندلی کنار من اشاره کرد
منم پاشدم و رو به خاله و مامان گفتم
_منم گرمم شده با شما میام بیرون!
مامان ابروهاشو برد بالا و گفت
_تو دستات یخه سردتم هست بشین سر جات
از اینکه مامان منو ضایع کرده بود خجالت کشیدم محسن هم خندش گرفته بود و اروم اروم میخندید
سرمو انداختم پایین و گفتم
_چشم
نشستم سر جام محسن که هنوز ایستاده بود مامان و خاله که رفتن کنار من ننشست یه صندلی اونور تر نشست!
خداروشکر که اینجا ننشست اگه بود حالم از اینم بدتر میشد
حالا مگه زمان میگذره نگاه به ساعتم انداختم تازه پنج دقیقه گذشته
محسن یه نگاهی بهم انداخت و گفت
_مامان بهتون گفت که اخر هفته دارم میرم مأموریت؟
_بله گفتن به سلامتی برید!
این حرفی که به زبون آوردم حرف دلم نبود دلم میخواست بپرسم کجا میری چرا میری چیکار میکنی کی برمیگردی؟
اما انگار زبونم قفل شد و نتونستم بپرسم
محسن که انگار توقع نداشت این حرفو بزنم گفت
_ممنون این دفعه دو هفته بیشتر نمیمونم قرار بود دوماه بمونیم اما چون من کار دارم و دلم نمیخواد شما رو تنها بزارم دو هفته زودتر از بقیه میام!
با این حرفش دلم میخواست پاشم و جیغ بزنم یعنی اونم دلش برای من تنگ میشه خیلی خوشحالم از این حرفی که زد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم
_ممنون که درک میکنید کجا میرید؟
_سیستان بلوچستان نزدیک مرز مأموریت داریم
با این حرفش دلم لرزید اخه خیلی شنیده بودم خیلیا اونجا شهید شدن و اصلا امنیت نداره!
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جواد قارایی درخصوص لاله مرزبان که چشمش را به روی کشته شدن زنان و کودکان ایرانی در جشنواره فیلم ونیز بست:
اینکه یک فرصت طلایی داشته باشی برای اینکه صدای مظلومیت ایران باشی اما از تکه تکه شدن کودکان میناب؛ده هزار تحریم ظالمانه و محاصره ، نابودی پلها و کارخانه ها و ... سخن نگویی مرگ شرافت تو را نشان می دهد
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن سس خرسی دیگه چرا از انقلابیون ۵۷ شاکیه؟! توکه ۱۰۰٪ مدیون آخوندا باید باشی:))
https://eitaa.com/wrrtuui
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دهنی سعیدیسم به خانم هنرپیشه وطن فروشی که دیشب در جشنواره ونیز جایزه گرفت و اراجیف گفت ...
https://eitaa.com/wrrtuui
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥پاسخی که چهل سال پیش توسط شهید آوینی داده شد..
اومدم خونه دیدم یه سری کاغذ چسبیده به دیوار روش نوشته +18 اونم با دست خط بابام...
همینطور که مسیر کاغذها رو دنبال کردم دیدم میرسه تو آشپزخونه...
آخرین برگ روش نوشته بود :
"خاک بر سرت"
باید اینجوری توجهتو جلب کنم؟
آشغالا رو بزار دم در😐
😆😂😂
یه بارم داشتم با وی آی پی میرفتیم سفر، راننده کولرو گذاشته بود آخرین درجه!
انقد هوای اتوبوس سرد شد صندلی بغلیم از خواب بیدار شد گفت:
داداش این کولر و کم کن پنگوئن که بار نزدی
😆😂😂
بچه بودیم میشستیم دور هم کلاغ پر بازی
میکردیم... ماشین پر، خونه پر پول پر و... ما فکر کردیم داریم بازی میکنیم
نگو اینا داشتن از بچگی آروم آروم حالیمون
میکردن بزرگ بشی از اینا خبری نیست🙊
😆😂😂