🕊
🌷تو پلاکت رو دادی
که #گمنام بشی
من دوییدم که نامدار بشم
حالا من موندم ...
زیر خروارها فراموشی
و نام تو سر در کوچه ها
هر که شد #گمنام تر ،
#زهرا خریدارش شود
بر درِ این خانه از
نام و نشان باید گذشت!
شفاعت شهدا نصیبتون باذکر صلوات
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفَرَجَهم
https://eitaa.com/wrrtuui
بِاَیّ ذنبِِِ قُتِلَت؟؟؟
🥀#شهدای_دانش_آموز
⊱✦🇮🇷࿐჻ᭂ🕊჻ᭂ࿐🇱🇧✦
https://eitaa.com/wrrtuui
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۵
پیاده شدیم و رفتیم داخل رستوران غذا رو خوردیم و مامان به محسن گفت
_ ممنون عزیزم خیلی خوشمزه بود اگه میشه زود بریم خونه فاطمه خونه تنهاست!
_نوش جانتون چشم خاله بریم!
همه تشکر کردیم و بلند شدیم که بریم خونه
سوار ماشین شدیم انقدر خسته بودم از صبح که وسطای راه خوابم برد!
_حسنا پاشو رسیدیم!
با صدای مامان چشمامو باز کردم
در خونمون بودیم
مامان رو به خاله و محسن گفت
_ممنون زحمت کشیدید بفرمایید خونه!
_ممنون اجی بریم دیگه چه زحمتی؟
محسن هم تشکر کرد و خداحافظی کردیم و پیاده شدیم
مامان کلیدو پیدا کرد از توی کیفش و درو باز کرد توی حیاط گفتم
_مامان راستی فاطمه مگه گوشی داره؟
_نه گوشیش کجا بود!
_پس اگه گوشی نداره چه جوری امروز به من پیام داد!
_مگه بهت پیام داد؟
_اره گفت کجایید پس!!
مامان از تعجب چشماش گرد شد
_نمیدونم والا این دختره چیکار میکنه بیا بریم داخل ببینم چه خبره!
کفشامونو در آوردیم مامان زود تر از من رفت داخل
درو بستم مامان چادرشو در اورد گذاشت روی مبل
_فاطمه کجایی!
صدایی نیومد مامان رفت بالا منم پشت سرش رفتم ببینم چه خبره چرا جواب نمیده!
صدای بلند اهنگ از اتاقمون میومد مامان درو باز کرد و رفت داخل
فاطمه با دیدن مامان شوکه شد و گوشیو زیر بالشتش قایم کرد
با دستپاچه گی گفت!
_عه سلام کی اومدین!
_علیک سلام چه خبره اینو از کجا اوردی!؟
فاطمه که هول کرده بود گفت
_چیو از کجا اوردم
مامان رفت جلو و از زیر بالشتش گوشیو برداشت و گفت
_اینو از کجا اوردی
_از توی اتاقتون پیدا کردم!
از حرفش چشمام گرد شد
یعنی رفته همه جا رو گشته تا گوشیشو پیدا کنه!
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌