💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۵
پیاده شدیم و رفتیم داخل رستوران غذا رو خوردیم و مامان به محسن گفت
_ ممنون عزیزم خیلی خوشمزه بود اگه میشه زود بریم خونه فاطمه خونه تنهاست!
_نوش جانتون چشم خاله بریم!
همه تشکر کردیم و بلند شدیم که بریم خونه
سوار ماشین شدیم انقدر خسته بودم از صبح که وسطای راه خوابم برد!
_حسنا پاشو رسیدیم!
با صدای مامان چشمامو باز کردم
در خونمون بودیم
مامان رو به خاله و محسن گفت
_ممنون زحمت کشیدید بفرمایید خونه!
_ممنون اجی بریم دیگه چه زحمتی؟
محسن هم تشکر کرد و خداحافظی کردیم و پیاده شدیم
مامان کلیدو پیدا کرد از توی کیفش و درو باز کرد توی حیاط گفتم
_مامان راستی فاطمه مگه گوشی داره؟
_نه گوشیش کجا بود!
_پس اگه گوشی نداره چه جوری امروز به من پیام داد!
_مگه بهت پیام داد؟
_اره گفت کجایید پس!!
مامان از تعجب چشماش گرد شد
_نمیدونم والا این دختره چیکار میکنه بیا بریم داخل ببینم چه خبره!
کفشامونو در آوردیم مامان زود تر از من رفت داخل
درو بستم مامان چادرشو در اورد گذاشت روی مبل
_فاطمه کجایی!
صدایی نیومد مامان رفت بالا منم پشت سرش رفتم ببینم چه خبره چرا جواب نمیده!
صدای بلند اهنگ از اتاقمون میومد مامان درو باز کرد و رفت داخل
فاطمه با دیدن مامان شوکه شد و گوشیو زیر بالشتش قایم کرد
با دستپاچه گی گفت!
_عه سلام کی اومدین!
_علیک سلام چه خبره اینو از کجا اوردی!؟
فاطمه که هول کرده بود گفت
_چیو از کجا اوردم
مامان رفت جلو و از زیر بالشتش گوشیو برداشت و گفت
_اینو از کجا اوردی
_از توی اتاقتون پیدا کردم!
از حرفش چشمام گرد شد
یعنی رفته همه جا رو گشته تا گوشیشو پیدا کنه!
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۶
مامان رفت جلو
_گوشیتو بده به من تا تکلیفتو روشن کنم!
_مامان کاری نداشتم فقط میخواستم به شما زنگ بزنم شمارتونو نداشتم توی گوشیم بود نگران شده بودم
_اها بعد شماره نداشتی چرا زنگ نزدی به من؟چرا فقط پیام دادی!! بهونه نیار برای من گوشیتو بده به من حرفم نباشه
فاطمه که گریش گرفته بود گوشیو داد دست مامان
مامان هم گوشیو گرفت و رفت بیرون رو به من گفت
_هان چته زل زدی به من الان داری تو دلت خوشحالی میکنی اره دیگه تو عزیز مامانی تویی که از صبح میبرتت بیرون الان برمیگیردین هیچی هم بهت نمیگه
همینطوری که دست به سینه به در اتاق تکیه داده بودم گفتم
_من مگه مثل تو تنها رفتم بیرون یا اینکه مثل تو...
وسط حرفم پرید و گفت
_برو از اتاق بیرون حوصلتو ندارم برو
برو آخرو با صدای بلند گفت دیگه حتی خودمم دلم نمیخواست کنارش بمونم لباسهامو عوض کردم کتاب هامو برداشتم و رفتم پایین
مامان از آشپزخونه اومد بیرون
_مامان چی میخوری؟
_آب قند
از دست این من اخرش میوفتم سکته میکنم!
_عه خدانکنه مامان اینجوری نگو!
_چرا بار کردی اومدی پایین؟!
_هیچی فعلا چند وقت میخوام برم اتاق علی پیش فاطمه نباشم بهتره!
_از دست فاطمه!
_مامان راستی کی به فاطمه میگی؟
_امروز که اصلا حوصله ندارم اگه فردا موقعیتش بود میگم!
مامان رفت توی اتاق کتابمو باز کردم و نشستم روی زمین تا یکم درس بخونم
علی از مدرسه اومد درو باز کرد و اومد توی خونه
_سلام آبجی
_سلام عزیز دلم خسته نباشید!
با صورت خستش لبخندی زد
_مامان کجاست؟
_توی اتاقشه برو لباساتو عوض کن تا ناهار بیارم بخوری
_چشم
رفت سمت اتاقش و درو بست
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۷
غذاشو آماده کردم
_علی جان بیا ناهار بخور
از پله ها اومد پایین
_ممنون
_خواهش میکنم مدرسه امروز خوب بود؟
_اره خیلی راستی مامان خوابه؟
_اره فکر کنم چطور
_فردا جلسه داریم میخواستم بهش بگم
_باشه بیدار شد بهش بگو الان خسته است
مشغول خوردن غذا شد از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تا یکم دیگه درس بخونم
کاش انگشترو از خاله گرفته بودیم خیلی طرحشو دوست دارم
اما خب باید دست خاله اینا باشه تو اونا بیارن خونه ما!
راستی اصلا کی قراره بیان خونمون!
مگه محسن اخر هفته نمیره؟
چشمم به صفحه کتاب بود و فکرم یه جای دیگه
_مامان کجاست؟
با صدای فاطمه سرمو بالا اوردم و از فکرام اومدم بیرون
_چی؟
_میگم مامان کجاست؟
_تو اتاق
در اتاقو اروم باز کرد
_نرو تو مامان تازه خوابش برده خسته است
_حرف بیخود نزن مامان بیداره داره قران میخونه
شونه هامو به معنی به من چه زدم بالا
فاطمه رفت توی اتاق یعنی چیکار مامان داره
نکنه دوباره با مامان بحث کنه حال مامان بد بشه!
علی از آشپزخونه بیرون اومد
_ممنون خیلی خوشمزه بود
_نوش جانت عزیزم
_اجی حسنا راستی بابا کی میاد خونه؟
_شب میاد عزیزم براچی؟
_صبح قول داد که شب بریم بیرون
_خب اگه قول داده که حتما میبره!
لبخند رضایت بخشی زد و تند تند از پله ها رفت بالا
هرچی نگاه کتابم میکنم هیچی سر در نمیارم ازش
چشمم خورد به گوشیم که روی میز بود...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۸
صفحه گوشیمو باز کردم با پیام استادم یهو یادم اومد امروز کلاس داشتم و کلا فراموش کردم
البته اگه فراموش هم نمیکردم کلا نمی رسیدم امروز برم!
تلفن خونه زنگ خورد گوشیمو گذاشتم زمین و رفتم ببینم کیه
شمارشونو نمیشناسم!
جواب دادم ببینم کیه!
_الو سلام
_سلام عزیزم خوبی!
صدا آشنا بود اما هرچی فکر کردم یادم نیومد!
_ممنون بفرمایید!
_مامانت خونه است؟
_بله چند لحظه گوشی خدمتتون!
در اتاقو زدم و رفتم تو
_مامان یه نفر پشت تلفن کارتون داره!
_کیه؟
_نمیدونم
مامان بلند شد از روی صندلی و رفت سمت پذیرایی
نگاه کردم به فاطمه که چشماش پر از اشک بود و نشسته بود روی زمین
نگاهم کرد اما ایندفعه نگاهش فرق داشت مهربون بود!
_حسنا میای پیشم؟!
از حرفش تعجب کردم!
_باشه
رفتم کنارش روی زمین نشستم همین که نشستم کنارش اشک هاش سرازیر شدن و بغلم کرد و بلند بلند گریه کرد
از گریه فاطمه گریم گرفت هرچقدر هم بدی بهم کرده باشه بازم خواهرمه خوبی هاش خیلی بیشتر بدی هاش هست
فاطمه با هق هق گفت
_اجی منو ببخش من دیگه میخوام عوض بشم بشم اونی که شما ازم میخواین
محکم تر بقلش کردم و گفتم
_الهی من فدای اشکات بشم اخه تو که کاری نکردی که ببخشمت!
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
سلام مهربون.
رمان عشق پاک روزی چند پارت میزاری؟
...
سلام عزیزم چهار تا پارت
سه پیکر زیر آوار مانده بود؛ پیکر عطیه،
مـادرش و شـهید گودرزی. خــاله شهـیده
مـیگوید: «هـمیـن کـه صـدای اذان بـلنــد
شــد و اولــیــن پـــیــکر را بــــیــرون آوردنــد،
نـاخود آگـاه داد زدم: ایــن عـطـیه اســـت.»
اطرافیاندوباره پرسیدند:«ازکجامطمئنـی؟»
گفتم:«چون عطیـه هروقت صـدای اذان
را میشنید،همانجا سجادهاش را پـهـن
مـیکرد. بـرایش مهم نبود خانه باشد یـا
بیرون. نمازاولوقتش هیچوقت عـقب
نمیافتاد. مطمئن بودم این پیکر عـطیه
است.»
حـدسش درست بود. لـحـظاتـی
بـعد مشخص شد
پـیکر بـدون سـریکه در همـان لـحظه اذان از زیـر آوار بـیـرون آمده، پیکر {شهیده عطیه اصلاحی} است❤️🩹https://eitaa.com/wrrtuui
حرفدوماسمتچیه .. ؟🍃 𓏲࣪
+ پیداش کنُ واسه شهیدی ک ِبرات افتااد ؛
هرچی دلت خواست ، هدیه کن : )
الف: شهیدآرمانعلیوردی .
ب: شهیدبابکنوریهریس .
پ: شهیدامیرمحمدنظری .
ت: شهیدهتاراحاجمیری .
ث: شهیدهحسنافولاوند .
ج: شهیدجهادمغنیه .
چ: شهیدمرتضیحسینپور .
ح: شهیدهحانیهساداتنبیزاده .
خ: شهیدهعطیهاصلاحی .
د: شهیدهبشریعربنژاد .
ذ: شهیدهزهرامهدی .
ر: شهیدهفاطمهساداتساداتیارمکی .
ز: شهیدهزینبکمایی .
ژ: شهیدسیدمصطفیساداتیارمکی .
س: شهیدحاجقاسمسلیمانی .
ش: شهیدهمبینامهدی .
ص: شهیدهیاسصابر .
ض: شهیدامیرعلیخرمی .
ط: شهیدمحمدسپهرمحمدی .
ظ: شهیدمحمدمهدیوصالی .
ع: شهیدسیدعلیساداتیارمکی .
غ: شهیدهفاطمهنیازمند .
ف:شهیدمحمدشریفی.
ق: شهیدهفاطمهشریفی .
ک: شهیدهمحدثهاقدسی .
گ: شهیدپرهامعباسی .
ل: شهیدهریحانهتقیخانی .
م: شهیدهریحانهساداتساداتیارمکی.
ن: شهیدهرقیهساداتنبیزاده .
و: شهیدسیدمحمدحسننبیزاده .
ه: شهیداحسانقاسمی .
ی: شهیدهعسلکهریزی .
* پن ؛
عهه! واقعامیخوایبگذریوبهخاطرشهداکپیش نکنی؟!🦦 .
https://eitaa.com/wrrtuui