آنچه در میان گلویش مانند تکه های خورد شده ی شیشه جا خشک کرده بود ، بغضی بود که مدت ها سرکوب شده بود .
موضوع اینه که نمیشه تا ابد منتظر موند تا شرایط مناسب به وجود بیاد
از یه جایی به بعد دیگه میگی بیخیال اگر میخواست بشه تا الان شده بود .
نکند باخته بود و نمیدانست ؟! برای چه احساس میکرد فاصله ای تا مرگ برایش باقی نمانده است ؟!
مرده بود و نمیدانست ؟!