eitaa logo
دانلود
دیدم علی داره ریز ریز جیغ میزنه، دویدم رفتم تو هال همزمان مامانم از اون اتاق دوید تو آشپزخونه فکرکرد علی تو ماشین لباسشویی گیر کرده، من یهو دیدم بابام رو مبل خوابش رفته، علی نشسته تو کشوی میز تلویزیون با پاهای دراز کرده، و عقبش گیر کرده نمیتونه بیاد بیرون.
سریع آوردمش بیرون ولی هروقت قیافشو یادم میاد از خنده شهید میشم. نمیدونم این چندمین باره که توی این کشو جا میکنه خودشو و ما میاریمش بیرون و هر سری باز دوباره میره خودشو جا میکنه.
بچم ترسیده بود یذره ولی خب ما خندیدیم اونم خندید. نمیدونم به کی رفته درس عبرت نمیشه براش باز دوباره میره تو کشو.
من مطمئنم حشمت من یواشکی عضو بسیجه. لامصب خیلی بلده بسیجی حرف بزنه. اولش رفتم بهش گفتم بیا کمکم کن جمله بسازيم میخوام توی جمع بسیج بفرستم، به ذهنم خطور هم نمیکرد انقدر حرفه ای باشه.
دیدین چیشد؟ داشت یادم میرفت هشتگ بزنم زیر پیامم.
ادبار
اقا، الان وقت چاییه!
رضایی یدقه زنگ زد، خواهر و برادرم برای اولین بار تو زندگیشون اومدن تو اتاق من دلقک بازی.
به رضایی میگفتم تو اصن گوش نمیدی من چی میگم، داداشم از اونور میگفت من گوش میدم.
ادبار
رضایی یدقه زنگ زد، خواهر و برادرم برای اولین بار تو زندگیشون اومدن تو اتاق من دلقک بازی.
خواهرم اومده بود گوشیو میکشید ببینه اسم این فرد تماس گیرنده کیه.
هدایت شده از انکانتبل
بعد وسط حرفاش بهم میگه داشتم چی میگفتم تو میدونی؟! و من نمیدونستم ،خیلی زشت شد