بچها نزدیک خونمون یه پارک هست که من و دوستم همیشه روی یه نیمکتش میشینیم. عرضم به حضورتون که هروقت اونجاییم و شب میشه، شروع میکنیم درباره زندگی متاهلی نداشته خود، و داشته اطرافیان حرف میزنیم و میگیم چیکار کنیم که فلان نشه یا بهمان نشه یا فلانی بدبخت نشه یا فلانی خوشبخت نشه.
اخرشم با تروماهای بیش از گذشته به خانه برمیگردیم و از شنیدن اسم خواستگار هم وجشت میکنیم.
دوستمم مثل شما اسکل کرده بودم درباره آچایی، بعد میدونست که من دلقکم، ولی هنوز از بقیه دوستامون فوبیا داشت میترسید واقعی باشه.
خیلی حس خوبی بود، نصب کنید. از خنده مردم امروز.
ادبار
بچها نزدیک خونمون یه پارک هست که من و دوستم همیشه روی یه نیمکتش میشینیم. عرضم به حضورتون که هروقت او
من انقدر که راجع به ازدواج دوستام احساس مسئولیت میکنم، اگر درباره زندگی عشقی خودم نگران بودم الان بچمو برده بودم پارک بازی کنه.