ادبار
اینجا که از رنگین کمون عکس گرفتم، دقیقا چندثانیه بعدش موتوری نزدیک بود بزنه به دوستم و شروع کرد داد زدن، منم سریع رفتم سمت دوستم که یوقت نزنه زیر گریه و نزدیک بود یه موتوری دیگه هم بزنه به من. چونکه ما پت و مت هستیم و نه تنها سمت راستمونو نگاه نکردیم بلکه کر هم هستیم و صدای بوق هر دوتا موتوری رو هم نشنیدیم.
توی مواقع مختلف ریکشنای مختلف و حرفای مرتبط و افکار زیادی میاد تو ذهنم ولی بلند نمیگم، بعد یکی دیگه دقیقا همونو میگه و در نتیجه من هر لحظه درحال گفتن (ارههه، دقیقاااا، منم همینو میخواستم بگمم، وای آفریننم، وای همینن) هستم.
مامانبزرگم آلزایمر داره، بابام منو بهش نشون میده میگه این دخترو میشناسی؟ مامانبزرگمم در عین شناخت کامل میگه نه. قشنگ معلومه بابام به کی رفته.