داشتیم از شلمچه برمیگشتیم و توی مسیر از یادمان به اتوبوس بودیم و بلندگوها هم کار میکردن. یجا یهو خانمه کنار من سرشو چرخوند سمت من و گفت الهی قرررربوونتت برممم. منم مغزم یخ زده بود و داشتم میلرزیدم برگام ریخت گفتم من؟ خانمه ام یهو یجوری نگاه کرد گفت نه منظورم حضرت آقا بود. و من اون لحظه تازه شنیدم که صدای آقا داره از بلندگو پخش میشه. و خداروشکر دورس دوستمو گرفته بودم رو صورتم و بعد از اون هم سعی کردم محو بشم.
اگه قلقش دستتون بیاد که درباره چی صحبت کنین، غیبت کردن با داداش بزرگتر خیلی حال میده.
هدایت شده از انکانتبل
بچه ها نذر حمد کردیم برای مادر یکی از بچه ها که رفته سی سی یو و حالشون خوب نیست
هر کسی هر چند تا میتونه اعلام کنه