داشتیم از شلمچه برمیگشتیم و توی مسیر از یادمان به اتوبوس بودیم و بلندگوها هم کار میکردن. یجا یهو خانمه کنار من سرشو چرخوند سمت من و گفت الهی قرررربوونتت برممم. منم مغزم یخ زده بود و داشتم میلرزیدم برگام ریخت گفتم من؟ خانمه ام یهو یجوری نگاه کرد گفت نه منظورم حضرت آقا بود. و من اون لحظه تازه شنیدم که صدای آقا داره از بلندگو پخش میشه. و خداروشکر دورس دوستمو گرفته بودم رو صورتم و بعد از اون هم سعی کردم محو بشم.
اگه قلقش دستتون بیاد که درباره چی صحبت کنین، غیبت کردن با داداش بزرگتر خیلی حال میده.