امروز داشتیم بین نماز درمورد مسائل تاپ سیکرت حرف میزدیم. حرفامون که تموم شد دوستم گفت این زندگی دیگه ارزش نداره، خانم جلوییمونم برگشت گفت اره واقعا.
اره بچها. همچی رو شنید خانومه. دوستم میگفت یعنی اولشم بلند صحبت کردیم؟ گفتم همچی رو شنید زینب. همچی. از اول تا آخر.
داداشم خیلی رندوم اومد تو اتاقم و ازم پرسید تو هشتاد و چندی؟ و بهش گفتم و پرسیدم برای چی؟ گفت همینجوری و رفت.
Should i be worried?
ادبار
بچها این بالای قسمت گمشدگان بود. بچها اینو ببینن یبار دیگه گم میشن.
هم شما رو بچها صدا کردم، هم اون بچهایی که گم شدن. شماها بچهای منین.