وای🤣🤣🤣🤣🤣🤣
عکس میشه بفرستی؟👀🤣🤣🤣
-
یجوری میخندی احساس میکنم دعانوشتی امشب حشرات حمله کنن به ما.
ولی جدی اگه از سوسکه منظورته نمیتونم عکس بگیرم چون بسیار ترسیده ام و مامانم را میخواهم.
خیلی تجربه وحشتناکی بود. در کنتر از یکساعت من اونموقع که منتظر بودم رمز بیاد نشسته بودم روی مبل و یهو خواهرم گفت پاتو بلند کن. ترسیدم پامو بلند کردم و گفتم خیلی گنده بود؟ گفت نه فکرکنم عنکبوت بود کوچیک بود ولی میپرید.
بعد اومد با مگس کش بکشتش نتونست چون میپرید و زیر مبل بود. گفت برو پیفپاف بیار، رفتم از نوکش گرفتم آوردم و دیدم خواهرم کولی تر از منه و دوتامون از عکس سوسک روی میترسیم نمیتونیم دست بزنیم.
اونکه خیلی کولی تر بود و من مجبور شدم با پارچه دورش بگیرم و بزنم.
بعدش بخاطر اینکه بوی اسپری علی رو اذیت نکنه رفتیم تو اون یکی اتاق. یکم که گذشت و بالاخره تونستم سفارشو کامل کنم و رمز اومد، اومدیم برگردیم توی هال و خواهرم داشت درو باز میکرد موکت خب گیر میکنه به فرش، رفت بالا. خواهرم از گوشه چشم یچیزی دید موکتو دوباره زد بالا دید عقربه.
منم بخاطر اون عنکبوته بخاطر حس شیشم پیفپاف رو با همون پارچه گذاشته بودم سر جاش. خواهرم اومد با سنگ بکوبه روش ولی ترسید، گفت برو اسپری بیار.
رفتم آوردم و زدم بهش ولی ترسیدم جابجا بشه، با اسپری کوبیدم روش، خواهرم سنگو داد دوباره کوبیدم روش و خونش پاچید رو دیوار.
اسپری هنوز با پارچه مونده بود روی زمین و ما هنوز داشت دستامون میلرزید و خواهرم درحال گزارش دادن به شوهرش و مامانم همش گریش میگرفت و تپش قلب داشت. من هی سعی میکردم دلقک بازی دربیارم گریه اش نگیره که هنوز پنج دقیقه نگذشته بود یهو دیدم یه سوسک گنده تو آشپزخونه رد شد رفت زیر کابینت.