وسط یه مرحله عجیب از زندگیمم؛ خودِ قدیمی کامل از بین رفته در حالی که خودِ جدیدم هنوز کامل متولد نشده.
قهوهی دیازپام
جدیدا بیشتر از قبل با خودم حرف میزنم. توی سرم مداوم صدای خودم پخش میشه که یا خودمو تحقیر میکنم و یا
شاید باورت نشه دلای قدیم..
این دلای جدید با سیگار و الکل سعی میکنه صدای تو مغزشو خاموش کنه و از همه دوستاش دور شده
رابطه ی ما هیچ اساسی نداشت.
من میتوانستم بیشتر تلاش کنم.
تو میتوانستی بیشتر به ما باور داشته باشی.
قول های نصفه و نیمه ای که هیچوقت عملی
نشدند و حالا تمام چیزی که برایمان مانده
خاطرات است.!
_ناامید امیدوار دیدهای؟ خستهی پرتلاش چه؟
غمگینِ سرحال و دلگیرِ شاداب چطور؟ من خودم، خودم را نقض میکنم...
قهوهی دیازپام
🤌انقدر مونده که دست ببرم سمت ماشین و بغل موهامو بتراشم..
اها راستی خیلی وقته انجامش دادم..