رابطه ی ما هیچ اساسی نداشت.
من میتوانستم بیشتر تلاش کنم.
تو میتوانستی بیشتر به ما باور داشته باشی.
قول های نصفه و نیمه ای که هیچوقت عملی
نشدند و حالا تمام چیزی که برایمان مانده
خاطرات است.!
_ناامید امیدوار دیدهای؟ خستهی پرتلاش چه؟
غمگینِ سرحال و دلگیرِ شاداب چطور؟ من خودم، خودم را نقض میکنم...
قهوهی دیازپام
🤌انقدر مونده که دست ببرم سمت ماشین و بغل موهامو بتراشم..
اها راستی خیلی وقته انجامش دادم..
دنیای شلوغ همنسلانش برایش بیگانه بود. چیزی درونش او را به سوی رهایی و سکوت میکشید؛ به سوی نیمهی خاموش و واقعی دنیا...
نه حوصله صداها هست و نه تحمل سکوت،
نه توان ارتباط و نه قدرت انزوا،
نه مجال مرگ و نه شوق زندگی.