دنیای شلوغ همنسلانش برایش بیگانه بود. چیزی درونش او را به سوی رهایی و سکوت میکشید؛ به سوی نیمهی خاموش و واقعی دنیا...
نه حوصله صداها هست و نه تحمل سکوت،
نه توان ارتباط و نه قدرت انزوا،
نه مجال مرگ و نه شوق زندگی.
دلم با ماندن بود. راه اما، راه رفتن!
و تو ندانستی چه رنجیست، کشاندنِ تنِ خستهای که خواهانِ ماندن بود.
و از زمانی که مجبور شدم تو را رها کنم، دیگر رفتن، از دست دادن و ترک کردنِ هیچکس برایم سخت نیست.