نشسته بودم به افق خیره بودم کنار دوستام تو افکار خودم بودم
ی پسر داشت با دوستاش از ته قلب میخندید
بهم نگاه کرد گفت دختر به این خوشگلی چرا انقدر غمگین
نگاش کردم گفتم خوشگلی مال تو لبخندتو بده به من
لبخندش محو شد
غمم بهش سرایت کرد
رفت..
ذهنم هنوز در محیط غبار آلود میان خواب و هوشیاری دست و پا میزد.
خواب از فرسودگی
و هوشیاری از زخم ها