نشسته بودم به افق خیره بودم کنار دوستام تو افکار خودم بودم
ی پسر داشت با دوستاش از ته قلب میخندید
بهم نگاه کرد گفت دختر به این خوشگلی چرا انقدر غمگین
نگاش کردم گفتم خوشگلی مال تو لبخندتو بده به من
لبخندش محو شد
غمم بهش سرایت کرد
رفت..
ذهنم هنوز در محیط غبار آلود میان خواب و هوشیاری دست و پا میزد.
خواب از فرسودگی
و هوشیاری از زخم ها
به من گوش بده
همشونو ریجکت کن
همشونو
هزاران نسخه از تو توی ذهن همه ی ادما هست
ی عده فکر میکنن خجالتی و مهربونی
ی عده فکر میکنن منفعت طلب و پر حرفی
و همه ی زاویه دید ها متفاوته
ولی هیچکس بجز خودت تورو نمیشناسه
تو وقتی بین اونها قرار بگیری
خودتو گم میکنی
ریجکت کن
خودتو پیدا کن