بی خوابی زده طبق روال هرشب ب سرم
و ساعت نزدیک سه بامداده
و من دارم هنوز گیتار میزنم..
انسانها همانند اسلحه ای با خشاب خالی اند،
که مشخص کردن تعداد گلوله هایشان بر عهده توست.
اعتماد کردن، درست مثل دادن یک مسلسل به شخصی است که در شرایط دلخواه تیری در بین پیشانی ات فرود می اورد.
روزها سخت شروع میشن و سخت به پایان میرسن و من اینجام تا انتهای دنیا چای بنوشیم و در آغوش بگیرمت. تا بهت بگم که حتی با غمی که نمیتونی پنهانش کنی، مثل گل های موردعلاقت میدرخشی.
روزها سخت شروع میشن و سخت به پایان میرسن، اما به هرحال تمام میشن و در انتهای روز من و تو میمونیم و گربه ها.
واقعا وقتی رفتار اکثر همکلاسی هامو میبینم
با خودم میگم...واقعا دلم نمیخواد تو جامعه ای که اینا واردش میشن باشم..
نیازمندم در محضر یاران چای تلخی بنوشیم و گربه ای نوازش کنیم
موسیقی بنوازیم و گفتگوی هنری داشته باشیم
قلممان بوسه ای بر جوهر بزند و شاهکاری خلق شود
حالا سالهاست
که شناسنامههای ما را موش خورده است
فرهاد مُرده؛
و جمعه
نامِ مستعارِ همهی هفتههای ماست..
تمام حق با تو بود. تو درست گفتی و کسی باورت نکرد ولی من باورت میکنم و تو درستش میکنی.
تدی ای که زنیت برام کادو تولد گرفته و دوست دارم به جیبم بچسبونم همه جا باهام باشه انقدر خوردنیه✨
هیچ، یک هیچ احمقانه و پوچ ؛ همه خواب بوده است.
ناگهان احساس کردم بسیار تنهایم. مثل همیشه..."