انسانها همانند اسلحه ای با خشاب خالی اند،
که مشخص کردن تعداد گلوله هایشان بر عهده توست.
اعتماد کردن، درست مثل دادن یک مسلسل به شخصی است که در شرایط دلخواه تیری در بین پیشانی ات فرود می اورد.
روزها سخت شروع میشن و سخت به پایان میرسن و من اینجام تا انتهای دنیا چای بنوشیم و در آغوش بگیرمت. تا بهت بگم که حتی با غمی که نمیتونی پنهانش کنی، مثل گل های موردعلاقت میدرخشی.
روزها سخت شروع میشن و سخت به پایان میرسن، اما به هرحال تمام میشن و در انتهای روز من و تو میمونیم و گربه ها.
واقعا وقتی رفتار اکثر همکلاسی هامو میبینم
با خودم میگم...واقعا دلم نمیخواد تو جامعه ای که اینا واردش میشن باشم..
نیازمندم در محضر یاران چای تلخی بنوشیم و گربه ای نوازش کنیم
موسیقی بنوازیم و گفتگوی هنری داشته باشیم
قلممان بوسه ای بر جوهر بزند و شاهکاری خلق شود
حالا سالهاست
که شناسنامههای ما را موش خورده است
فرهاد مُرده؛
و جمعه
نامِ مستعارِ همهی هفتههای ماست..
تمام حق با تو بود. تو درست گفتی و کسی باورت نکرد ولی من باورت میکنم و تو درستش میکنی.
تدی ای که زنیت برام کادو تولد گرفته و دوست دارم به جیبم بچسبونم همه جا باهام باشه انقدر خوردنیه✨
هیچ، یک هیچ احمقانه و پوچ ؛ همه خواب بوده است.
ناگهان احساس کردم بسیار تنهایم. مثل همیشه..."
قهوهی دیازپام
وارد لول 17 زندگیم شدم
گوشهی سمتِ چپِ قفسهی سینه
قفسهی سینهی من
تیر میکشه
البته نه همیشه، مثلا بعضی وقتام دیدم و شده که هر از گاهی محضِ خودنمایی و مغرور بازی کاوالو سفید برداره بذاره رو لبش و شروع کنه به سنگین کام گرفتن و کشیدنش با عشق، جوری که هرکی میبینه فکر میکنه انگاری داره آخرین کامهاشو میگیره!
نمیدونم اصلا چرا دارم اینا رو میگم، فکر هم نکنم که تهش به نتیجهی خاصی برسم، اصلا شاید هیچ جریانِ جالبی هم وجود نداشته باشه واسه حرف زدن و نوشتن راجع بهش، ولی خب چیه مگه؟ اصلا دلم میخواد بعضی وقتا بیدلیل و بیفکر و بیهدف و منظور حرف بزنم و بنویسم، مشکلی پیش میاد؟ نه!
پس چرا حال ندم به خودم؟
چرا منتظرِ یکی بمونم وقتی میزون نیستم؟
وقتی انرژی ندارم برای خندیدن یا حتی پا شدن و زیرِ گاز رو روشن کردن واسه یه قُلُپ چایی که تَر کنه گلو رو بعدِ یه عالمه فَک زدن، یه عالمه فکر کردن به فَکهایی که قراره بعدا بزنم و ربطیَم به الان نداره اصلا، چرا؟
یعنی میخوای بگی "منِ تنهای بدونِ تو" کافی نیست واسه خوب کردنِ حالِ من؟
کیِ "من" اینقدر بدبخت شد؟
تو یادته؟ نه، فکر نکنم توام یادت باشه
مغزتو پُر کردی با چرت و پرت و شک و کینه و نفرت و کوفت و زهرمار، که چی؟ چه کمکی میکنن اینا بهت؟ بزرگت میکنن؟ حسِ قدرت بهت میدن؟ عاقل یا حتی عاقلتر میشی با داشتنشون؟
نه برادر، هیچی نمیشی، هیچی نمیشه، خیالت راحت!
من میدونم، توام میدونی که براشون مهم نیست
حسودی میکنی به حسِ اهمیت، امنیت، خونواده، عشق، تولد، رفیق، مَرد، گرما، وابستگی، پُشت، دلگرمی، به یه کاسه آب قبلِ سفر که بریزن پشتِ سرت، جمع شدن دورِ سفره و غذا خوردن با کسایی که منتظرت بودن، به انتظار، به اینکه بری حموم و وقتِ بیرون اومدن یکی باشه صداش کنی بهت حوله بده، به هرچی، به همه چی!
حسود شدی چقدر برادر
حواست هست؟
نه نیست، میدونی چرا؟
چون الان تمامِ فکر و ذکرت اینه که چرا حتی هیچکس نیست بهت بگه؛
"حسود نباش، حسود هرگز نیاسود"
هیشکی نیست و قرار هم نیست که باشه
خیالت راحت...