دچارِ نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام. احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم...
جانا دوباره نگاه کن، نگاه کردن دیدن نیست
از ابر تا باران، یک قلم فاصله است
یک نفس آبیتر، مهتاب خاموش میشود
عمری گذشت تا به چشم خود دیدم
چه مشکل است که با چشم خود ببینم.
انسانها واقعا عجیبن. همینکه میگی نه بابا از این بچهتر نمیشه، با یه حرکت بچگانهی جدید برمیگرده میگه: سوپرایز مادرفادر.
ما هنرمندان را به قلم هایمان تحسین میکنند، افسوس
نمیدانند قلم نیست که می افریند
در پس گوشت و پوست و هر چه در بدنمان است دلیست منزوی و شکسته که می افریند!...
واقعا درک نمیکنم یسری از اطرافیانم و
خب الان تو پارتنر پیدا کردی
نهایتا تا شیش ماهم باهاش بودی
بعدش چی؟
باز میری سراغ بعدی؟
بعد هی از هدفمندی حرف میزنی ؟
نهایت هدفمندی تو لولیدن بین ادما عه.