سکوت میکرد و افکارش مغزش را میخراشیدند.
فریاد می زد و هیچکس حرفش را نمیفهمید.
Pov:
اون هزاران بار بهت چاقو زده ، ولی یه جوری رفتار میکنه انگار اون بوده که خونریزی میکرده..
دفترای این سه سالمو برداشتم تا مقدار پیشرفتمو ببینم..
نه تا دفتر
توی هرکدوم از صفحه هاش خاطره هام با دوستام و ورق زدم..
الان خیلی خیلی پیشرفت کردم
اما اونجا که نقاشیام انقدر ضعیف بود ادم خوشحال تری بودم..
یک ضعیفه مهربون خوشحال..
که تبدیل شد به
یک حرفه ایه وحشیه غمگین..
و دیدن این پروسه موقع ورق زدن دفترام باعث شد عمیقاً بغض کنم.
قهوهی دیازپام
از دلایلی که اشعار بوکوفسکی از مورد علاقه هامه :
من به انزوایم افتخار نمیکردم ولی به آن وابسته بودم ، تاریکی اتاق برای من
مثل نور آفتاب بود
چارلز بوکوفسکی
همیشه میرفتم به بابا میگفتم برام موهامو بباف...همیشه هم انقدر بلند بود دستش درد میگرفت
اینبار اما رفتم و بهش گفتم تیکه هایی که تراشیدم بلند شده برام بتراش
وقتی میتراشید لبخند خیلی غمگینی زده بود ..