قهوهی دیازپام
از دلایلی که اشعار بوکوفسکی از مورد علاقه هامه :
من به انزوایم افتخار نمیکردم ولی به آن وابسته بودم ، تاریکی اتاق برای من
مثل نور آفتاب بود
چارلز بوکوفسکی
همیشه میرفتم به بابا میگفتم برام موهامو بباف...همیشه هم انقدر بلند بود دستش درد میگرفت
اینبار اما رفتم و بهش گفتم تیکه هایی که تراشیدم بلند شده برام بتراش
وقتی میتراشید لبخند خیلی غمگینی زده بود ..
قهوهی دیازپام
همیشه میرفتم به بابا میگفتم برام موهامو بباف...همیشه هم انقدر بلند بود دستش درد میگرفت اینبار اما رف
_یه روز صبح آدما از خواب بیدار میشن و تصمیم میگیرن دیگه اونی نباشن که شما میشناسید، و شما اون لحظه باورتون نمیشه آیا این همون آدمه؟
همهجا غرق سکوت شده است و خیره به سقف تاریك اتاق... سعی بر هضم نبودنش میکنم و خاطرات کودکیام را با اشك یادآوری میکنم.