همیشه میرفتم به بابا میگفتم برام موهامو بباف...همیشه هم انقدر بلند بود دستش درد میگرفت
اینبار اما رفتم و بهش گفتم تیکه هایی که تراشیدم بلند شده برام بتراش
وقتی میتراشید لبخند خیلی غمگینی زده بود ..
قهوهی دیازپام
همیشه میرفتم به بابا میگفتم برام موهامو بباف...همیشه هم انقدر بلند بود دستش درد میگرفت اینبار اما رف
_یه روز صبح آدما از خواب بیدار میشن و تصمیم میگیرن دیگه اونی نباشن که شما میشناسید، و شما اون لحظه باورتون نمیشه آیا این همون آدمه؟
همهجا غرق سکوت شده است و خیره به سقف تاریك اتاق... سعی بر هضم نبودنش میکنم و خاطرات کودکیام را با اشك یادآوری میکنم.