قهوهی دیازپام
همهجا غرق سکوت شده است و خیره به سقف تاریك اتاق... سعی بر هضم نبودنش میکنم و خاطرات کودکیام را با
-چند بار شده آدمها دست به قلم یا قلمو ببرند..چون نمیتوانستند ماشه را بکشند؟
به نظر کم حرف میرسید..گویی سکوت را از آن جهت ترجیح میداد که میداند هر گفتاری هزینه ای خواهد داشت.
دنبال هر فعالیتیام که منو از فکر کردن دور میکنه.
کتاب خوندن، فعالیت بدنی ، نقاشی کشیدن، ارتباط با انیماتورا ، حتی درس خوندن و از صبح تا شب کار کردن. چون افکارم اصلا دلپذیر و دوست داشتنی نیستن
انگار که بادها همه از تاریکترین درههای جهان بلند شده باشن و با خشونت تمام و ظرافت تمام لابهلای برگهایی که احاطهام کردن بپیچن و بپیچن تا همه گردبادی بشن و توی گیجگاهم فرو برن. انگار که هرروز بیداریِ بعد از همچین خوابی باشه.
ی قاتل سریالی ام که به هیچکس اعتماد نمیکنم..
چون معتقدم که اعتماد تنها عاملی میتونه باشه که باعث شکست فرد میشه
به هیچکس اعتماد نکن .
دلسوزی نکن..
حتی برای عزیز ترین افراد زندگیت.
چون دلسوزی باعث میشه ضعف پیدا کنی و تمرکزتو از دست بدی..
برای تک به تک اهدافت خلوت کن
بیشتر فکر کن
کمتر بخواب
تمرکز کن
بیشتر نفس بکش
تو...
تو تنها مظنون من بودی که ...
کاری کردی ضعف پیدا کنم..
حالا من قاتل به حساب میام یا تو؟
نمیدونم..
من...من میتونم با یک دستمال مسموم شده بیهوشت کنم و وقتی تو بیهوشی با یک تیغ به زندگیت خاتمه بدم...بدون اینکه دردی بکشی
یعنی در واقع بکشمت اما من نمیتونم این کارو انجام بدم
چون.. چون انگیزه برای نبودنت ندارم تا اینکه .. دیدم دارم با ندیدنت کنار میام
اما توی یه قاتل حرفهای هستی
بدون هیچ نقطه ضعفی که هیچ ردی از خودش نمیزاره ...
حتی دستات تا حالا آلوده به هیچ خونی نشده...
تو هیچ کدوم این کارا رو انجام ندادی..!
تو از درون وارد شدی ...
به ندرت نیمه منو تاریک کردی..
یه آدمی که پر از استرس و افسردگیه نمیدونم فکر کنم باید بدونی..
از وقتی نیستی میفهمم..
میفهمم وقتی بودی چقدر بیشتر تنها بودم چقدر بیشتر تنهایی و حس کردم..
چون من همیشه بودم به اندازه که برای هیچکس نبودم
نخندیدم اما خندوندمت
حرف نزدم اما همیشه شنیدمت
واسه تو بودم اما واسه خودم نبودم..
حالا خیره به سقف اتاق طبق روال هرشب تو سرم با خودم حرف میزنم..
من قاتل احساسات خودمم
خودمم که دستی دستی احساساتمو کشتم
حالا با یک روح تاریکی که دیگه چیزی ازش نمونده دارم ادامه میدم.
همینقدر سیاه ..
همینقدر بی محتوا..
همینقدر فراموش شده...