و درنهایت ، یک روز یا یک شب وسط همین مرور کردن ها عبرت گرفتن ها وسط همین سخت گرفتن ها وجنگیدن ها خواهم مرد.
بی لبخند....
بی خداحافظی...
قهوهی دیازپام
خدا میدونه روزی چند بار تا مرز فروپاشی روانی میرم و خودمو جمع میکنم..
انگار هر چی سنم بالا میره صبرِ روانم کمتر میشه
تو گفتی پرندهها را دوست داری، اما آنها را در قفس نگه داشتی. گفتی ماهیها را دوست داری و آنها را سرخ کردی. تو گفتی گلها را دوست داری اما آنها را چیدی. پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری من شروع کردم به ترسیدن!