قهوهی دیازپام
خدا میدونه روزی چند بار تا مرز فروپاشی روانی میرم و خودمو جمع میکنم..
انگار هر چی سنم بالا میره صبرِ روانم کمتر میشه
تو گفتی پرندهها را دوست داری، اما آنها را در قفس نگه داشتی. گفتی ماهیها را دوست داری و آنها را سرخ کردی. تو گفتی گلها را دوست داری اما آنها را چیدی. پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری من شروع کردم به ترسیدن!
چشمانم خیرگی را شروع کرده است و سرم گرم شدن را. پای چپم تکانهای ریزش را سرعت داده است. حرف زدنم صریحتر شده و صدایم شفافتر.اینها یعنی من میخواهم گرداب و طوفان و آشوب درست کنم. برای خودم. و بقیه..