چشمانم خیرگی را شروع کرده است و سرم گرم شدن را. پای چپم تکانهای ریزش را سرعت داده است. حرف زدنم صریحتر شده و صدایم شفافتر.اینها یعنی من میخواهم گرداب و طوفان و آشوب درست کنم. برای خودم. و بقیه..
تنها چیزی که بهم انگیزه میده برای بیدار شدن
دوستام تو بخش تئاتر و تی وی و انیماتور ها و نشستن کنار کارگردان و صحبت کردن باهاشه یا تایم های استراحت که پسرا و دخترا با کارگردان و تهیه کننده چایی میریزیم میریم توی محوطه باز سیگار میکشیم و چای میزنیم و درباره چیز های مختلف حرف میزنیم
قهوهی دیازپام
تنها چیزی که بهم انگیزه میده برای بیدار شدن دوستام تو بخش تئاتر و تی وی و انیماتور ها و نشستن کنار ک
خوشحالم که با این شرکت اشنا شدم..
از یهجا به بعد با هیچکس راجع به غمت صحبت نمیکنی، خیلی بیشتر میخندی، به خودت میرسی و مشغول پیشرفتت میشی؛ دقیقا همونجا از همیشه ناراحت تری…