قهوهی دیازپام
تنها چیزی که بهم انگیزه میده برای بیدار شدن دوستام تو بخش تئاتر و تی وی و انیماتور ها و نشستن کنار ک
خوشحالم که با این شرکت اشنا شدم..
از یهجا به بعد با هیچکس راجع به غمت صحبت نمیکنی، خیلی بیشتر میخندی، به خودت میرسی و مشغول پیشرفتت میشی؛ دقیقا همونجا از همیشه ناراحت تری…
من جزئیات بسیار کوچکی را در مورد افراد به خاطر می آورم، بنابراین مجبور می شوم گاهی اوقات احمقانه رفتار کنم تا آنها را عصبانی نکنم
"فکر نمیکنم مردم مرا دوست داشته باشند. آنها نسخههایی از من را دوست دارند که من برای آنها ترتیب دادهام، نسخههایی از من که آنها در ذهن خود تعبیر کردهاند. نسخههای آسان من، بخشهای آسان من برای دوست داشتن."
ما در ميان غم زاده شدهايم؛ بزرگ میشويم، تلاش و تقلا میكنيم، بيمار میشويم، رنج میبريم، سبب رنج ديگران میشويم، گريه و مويه میكنيم، میميريم، ديگران هم میميرند، و موجودات ديگری به دنيا میآيند تا اين كمدی بیمعنی را از سر گيرند.
تصادفی با یکی آشنا میشی ولی بعدش کارت به جایی میرسه که اگه تصادف میکردی دردش کمتر بود.