بهش میگم من هنوز هرشب بهش فکر میکنم
من نمیتونم تورو جایگزین اون کنم
نمیخوامم بکنم
نمیشنوه ...کره...کوره...اشتیاق کل وجودش و پر کرده
و در نهایت از من اسیب میبینه
چرا؟
چون هر لحظه که کنار اونم تورو تصور میکنم
و در اخر با وجود اینکه تمام اینارو بهش گفتم
ادم بدی میشم
*اینجا بمونه تا مشخص شه.
من نارنجی تر از هر رنگی بودم (پر از اشتیاق و شور زندگی )
و تو..
تو منو تبدیل به آبی کردی (غمگین ترین)
یچیزی بیشتر از واقعیت میخوام
یچیزی بیشتر از زیر سیگاری جهان
یچیزی فرای منطق و تجربه
که علت نبودنم نشه بیماری روان.