دلخور از همگان مینشست و به ماه خیره میشد؛ میدانست که او نگاههای تنها را خیلی خوب میشناسد.
سعی کردم خودم را خنگتر از آن چیزی که هستم نشان دهم. خمیازههای بیموقع میکشیدم، چشمانم را مدام میچرخاندم و لبخندی محو به نشانهی حماقت روی صورتم نشان میدادم. چرا؟ چون روزگار احمقها بهتر بود. فقط خودم را نمیتوانستم فریب دهم. این مکافات لاعلاجی بود که سعی میکردم نبینم.
روح او برای این زندگی پیر بود
هر چه میکرد دیوار میان او و دیگران فرو نمیریخت.
حرفها، نگاهها و لمسها برای یگانگی او با دیگری کافی نبود؛
وزش محبت آدمها هیچگاه ریشههای عمیق درونیاش را لمس نمیکرد.
به تنهایی پناه اورد و خشم ذره ذره وجودش را گرفت...در تنهایی میتوانست به توهمات اش دامن بزند.
میتوانست بدون انکه دیوانه خوانده شود دیوانه باشد.
و در عمق تنهایی اش هنر را یافت..
در هر اثر او ، هزاران قصه ناگفته نهفته بود.
هنر در دستان و اموخته هایش نبود..
او خود هنر بود...هنر او را در تنهایی برگزید و در اغوشش شناورش کرد..
دیگر آنقدرها به آشغال بودن آدمهای اطرافم فکر نمیکنم، اعتقاد پیدا کردهام که حالا یک کُنج پیدا میکنم و در آن به کار هایم میرسم.. چکار دارم کی آشغال است و کی آدم متعالی.
با این حرف که "ولش کن بچهس نمیفهمه" باعث شدید یه مشت بچه چهل..پنجاه ساله کف جامعه داشته باشیم که اندازه گاو درک و شعور ندارن
امروز روز مهمیه
روز حبس کردن خود با یک ماگ پر از چای هل در کنج اتاق و تا صبح فردا کتاب خوندنه.
به خیالت گذشته رو از ذهنت پاک کردی. به زندگیت می رسی، حالت خوبه، غصه نمیخوری...ولی یواش یواش احساس می کنی یه چیزی کمه، یه چیزی سر جاش نیست. انگار یه حفره ی تاریکی توی ذهن و قلبت به وجود اومده که هیچ جوابی واسه ش نداری.
مزه اش و حس میکنی؟
مزه ی گس و تلخ تنهایی و حس میکنی؟