eitaa logo
قهوه‌ی دیازپام
70 دنبال‌کننده
425 عکس
155 ویدیو
8 فایل
We sat next to our panics and smoked .. https://daigo.ir/secret/91807623896
مشاهده در ایتا
دانلود
تو انسان بدی نیستی فقط تنها هستی و هیچکس مدتی است که به تو اهمیت نداده است و این تو را دیوانه می کند, تنها کاری که میتوانی انجام دهی گرفتن قهوه‌ایست و منتظر ماندن.
حس می‌کنم دیگه توان اینکه بخوام چیزی باشم که اونا می‌خوان ندارم هیچ وقت هم نداشتما ولی بعضی وقتا حداقلش اینه که سعیمو کردم سعیمو کردم اون چیزی باشم که اونا دوست دارن .. ولی دیگه نمیتونم دیگه واقعا نه مغزم میکشه نه اعصاب فیلم بازی کردن رو دارم نه حوصله اینو دارم که ببینم خودشونو سانسور میکنن بخاطر اینکه فامیل چی میگه به خاطر اینکه دوست چی میگه به خاطر آشنا چی میگه به خاطر اینکه تو چرا فلان ویدیو رو پست کردی که الان خاله فلانی داره فلان حرفو میزنه الان عمه فلانی داره فلان حرفو میزنه تو چرا رفتی فلان جا فلان حرفو زدی که فلان طور اتفاق داره میفته من دیگه مغزم نمی‌کشه این چیزا رو من خسته شدم از اینکه هی بخوام نان استاپ بهشون بگم من دارم درست زندگی می‌کنم من دارم خود واقعیمو نشون میدم من دارم اون چیزی که هستم و ابراز می‌کنم که دیگران بدونن آقا من این بدیو دارم این خوبی رو دارم من توی اون الگوریتم کوفتی که همتون واسه خودتون چیدین جا نمی‌گیرم! جای من توی اون دایره نیست هیچ وقت نبوده ....... چرا نبوده به خاطر اینکه من همیشه از بچگی دوست داشتم خودم باشم.. دوست داشتم اگه یکی از من بدش بیاد به خاطر اینکه اخلاق واقعی من یه چیز بدی توش بوده بدش بیاد به خاطر اینکه خود واقعیم یه جوری بوده بدش بیاد. یا اگه یکی از من خوشش میاد به خاطر اون چیزی که واقعاً هستم خوشش بیاد! نه اینکه فیلم بازی کنم نه که بیام بگم نه من خیلی بچه خوبیم خیلی بچه صادقیم خاله فلانی خانم فلانی آقای فلانی فامیل فلانی از من خوشت بیاد به خاطر اینکه من خیلی بچه خوبیم ولی به فیلم.
-کتاب های فلسفه ات و جمع کن..داری مجنون میشی. +مثل اینه بگی به حماقت ادامه بده ...شاید من دارم میفهمم و بقیه مجنون ان.
این مکاتب اهل روانم که فقط بلدن تا اعتراض می‌کنی دوز قرصای روانتو ببرن بالا تا منگ شی.
«چیزهایی از درون شاید واضح باشه، از بیرون قابل درک نیست و غریبانس.»
قهوه‌ی دیازپام
به تازگی متوجه شدم نداشتن هیچ احساساتی یعنی چی.. من در پوچ ترین حالت روحی ام هم احساسات عمیقی و تجر
نه حسرت گذشته‌ام را می‌خورم و نه در انتظار آینده‌ام. نه در لحظه زندگی می‌کنم و نه در رویا. معصومیت و گناهی در خود احساس نمی‌کنم. وجدان و عقلم به قدر نیاز کار می‌کند. قوای بدنم را با هرچه شد تامین می‌کنم. سعی می‌کنم زنده بمانم چون نمی‌دانم چرا نباید زنده بمانم. صداها غریب‌اند، حرف‌ها، آوازها، آنچه که آدم‌ها را به هم متصل می‌کند. نمی‌دانم مردم چرا می‌خندند و یا گریه می‌کنند. نمی‌دانم چرا می‌روند و می‌آیند. نمی‌خواهم هیچ ببینم، بفهمم و خیلی ساده نمی‌خواهم در میان این همه دیده و یا فهمیده شوم.
کاش مرهم می‌شدی اگر ذره ذره سوختن ام روانت را درگیر میکرد کاش لااقل بنزین نمیشدی اگر دود سوختن ام چشمانی را میزد ...
انگشتهام رو بشکن و گوش بسپر به قطعه ای که قصد نواختنش رو داشتم.
حوصله‌ سر برید. مثل فیلم‌های سینما. مثل زندگی با خانواده‌ی ایرانی. مثل ادا‌های دهه‌هشتادی. مثل چنل‌هایی که شاعرانه چرت می‌گن و تو پلی‌لیستشون شجریان می‌ذارن. خوابم می‌گیره از این جماعت.
حرف‌هایم نه؛ اما انگار صدايم تمام شده بود.