این مکاتب اهل روانم که فقط بلدن تا اعتراض میکنی دوز قرصای روانتو ببرن بالا تا منگ شی.
قهوهی دیازپام
به تازگی متوجه شدم نداشتن هیچ احساساتی یعنی چی.. من در پوچ ترین حالت روحی ام هم احساسات عمیقی و تجر
نه حسرت گذشتهام را میخورم و نه در انتظار آیندهام. نه در لحظه زندگی میکنم و نه در رویا. معصومیت و گناهی در خود احساس نمیکنم. وجدان و عقلم به قدر نیاز کار میکند. قوای بدنم را با هرچه شد تامین میکنم. سعی میکنم زنده بمانم چون نمیدانم چرا نباید زنده بمانم. صداها غریباند، حرفها، آوازها، آنچه که آدمها را به هم متصل میکند. نمیدانم مردم چرا میخندند و یا گریه میکنند. نمیدانم چرا میروند و میآیند. نمیخواهم هیچ ببینم، بفهمم و خیلی ساده نمیخواهم در میان این همه دیده و یا فهمیده شوم.
کاش مرهم میشدی اگر ذره ذره سوختن ام روانت را درگیر میکرد
کاش لااقل بنزین نمیشدی اگر دود سوختن ام چشمانی را میزد ...
حوصله سر برید. مثل فیلمهای سینما. مثل زندگی با خانوادهی ایرانی. مثل اداهای دهههشتادی. مثل چنلهایی که شاعرانه چرت میگن و تو پلیلیستشون شجریان میذارن. خوابم میگیره از این جماعت.
برای کشف اقیانوسهای جدید، باید جرات ترک ساحل را داشت؛
این دنیا، دنیای تغییر است نه تقدیر.
من ماندهام، بعد از آنها که رفتند و قبل از آنها که میآیند. من همیشه ماندهام. درست همینجا. روی مبل. خیره به سقف. چشمانم کم سو خواهد شد و در نهایت خواهم مرد.